X
تبلیغات
زنگنه كتيبه اي برخاسته از قلب تاريخ

زنگنه كتيبه اي برخاسته از قلب تاريخ
 
ياد باد آن روزگاران ياد باد
با سلام خدمت همه عزيزان

اگر دير به دير اين وبلاگ آپديت مي شود به بزرگواري خودتان ببخشيد . بعلت برخي از مشكلات كه مربوط به منابع و ماخذ برگرفته از برخي نوشته هاست مجبورم به كند و كار و جستجو بپردازم .

عذرخواهي بنده را پذيرا باشيد . در آينده اي نزديك به چند مورد ذيل خواهيم پرداخت

نقش زنگنه ها در پيروزي انقلاب اسلامي در سال ۱۳۵۷

نقش زنگنه ها در نابودي و خاموشي غائله بندرلنگه

نقش زنگنه ها و آزاد سازي لار از شهر برخي عوامل خودفريفته

نقش زنگنه ها در هشت سال دفاع مقدس و تقديم شهيد و جانباز و آزاده

و چندين مورد ديگر


نوشته شده در تاريخ شنبه 5 فروردین1391 توسط عبدالهي
باز هم سلامي دوباره

باتوجه به درج مطلبي در سايت "تراكمه" با عنوان " از تركمن تا پارسيان " كه برگرفته از كتاب آقاي "نصر اله كريمي " برخود لازم ديدم كه در توضيح اين مطلب و همچنين طبق تقاضاي برخي دوستان از جمله آقايان صفري ،‌ خسروي ،‌ محمودي لاري و ...  لينك دانلود كتابهاي مذكور را خدمت همه دوستان ارائه دهم .

 

با سپاس بيكران

 

كتاب شهرياران كرد زنگنه  دانلود كنيد

شجره نامه  دانلود كنيد


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 آبان1389 توسط عبدالهي
مورد ملا محمد جد خوانین برازجان بدون هیچ نقد و تحلیلی جدید  در ص 20   فقط با کمی تغییر...  آورده است: ملا محمد و پسرش ملا محمود در حدود سنه 900 هجری قمری از کامفیروز فارس به نواحی دشتستان می آیند و به خدمت ایل زنگنه در می آیند.                                                           

 

ملا محمود به مقام کد خدایی  روزبه را در دست می گیرد و صاحب دو فرزند به نام محمد و علی می شود

محمد نوه ملا محمد صاحب دو فرزند به نام ملک منصور خان و غنی خان می شود

ملک منصورخان صاحب چهار فرزند می شوداز جمله سالم خان براز جانی!

وقتی این پدر و پسر ها را در کنار هم بررسی می کنیم می بینیم که جهار نسل یک دوره زمانی حدودا 350 ساله راطی کرده اند در حالیکه فاصله هر نسل از لحاظ علمی و عقلی 30-25 سال است و چهار نسل متوالی می توانند مربوط به یک دوره زمانی حداکثر 120 ساله باشند. پس برای اینکه ثابت کنیم ملا محمد در چه  سالی به برازجان (دشتستان)آمده و یک اشتباه در حال گذار را از تاریخ سیاسی معاصر دشتستان دور کنیم باید اسناد این خاندان را مجددا مرور کنیم:

در صفحه 28 از کتاب دلاوران دشتستانی سند ازدواج سالم خان برازجانی به تاریخ 1202 درج شده است:

اگر سالم خان در 22 سالگی ازدواج کرده باشد متولد 1180 ه.ق است و پدرش ملک منصور خان اگر 30 ساله بوده که سالم خان متولد شده است در سال 1150 ه.ق به دنیا آمده است می توانیم حدس بزنیم که محمد پدر ملک منصور خان در حدود 1120 ه.ق و ملا محمود که به همراه پدرش ملا محمد از کامفیروز به دشتستان آمده متولد حدود 1100-1090 می باشد و پدرش ملا محمد جد خوانین براز جان حداکثر متولد 1050 یا 1060 می باشد.

اینهمه توضیح برای جلوگیری از رواج یک اشتباه تاریخی بودکه کم کم دامنگیر همه کتب تاریخی شهرستان دشتستان می شد.پس به طور مسلم سنه 900 برای مهاجرت اجداد سالم خان به برازجان اشتباه است .اما یک تحلیل و رویداد تاریخی دیگر نیز می تواند به ما کمک کند و آن سالهای اولین حضور زنگنه درجنوب ایران است.زیرا ملا محمد کامفیروزی و پسرش از طرف سران ایل زنگنه مستقر در سمل  و دشتستان به مقام کدخدایی رسیده انددر دوره شاه سلیمان صفوی (1105-1077) شیخعلی خان زنگنه وزیر  اعظم شاه  شاه سلیمان  بود(فارسنامه ناصری ص489) و در سال 1086 ایالت بهبهان و کوه گیلویه به حسینعلی خان زنگنه سپرده شد . فارسنامه می نویسد:" در سال 1086 ایالت بهبهان و کهگیلویه به حسینعلی خان زنگنه عنایت گردید و با طایفه ای از ایل زنگنه به مقر حکومت خود رفته..."به هر حال ظاهرا همزمان با حکومت حسین علی خان زنگنه در سالهای 1100-1086 طبق شواهد موجود در فارسنامه ناصری  که ذیل ناحیه زنگنه و سمل دشتستان می نویسد:" در زمان سلاطین صفویه... طایفه زنگنه از ایلات کرمانشاهان به فارس آمده در این ناحیه [ناحیه زنگنه و سمل دشتستان]توطن نمودند." (فارسنامه 1239)

 

بر اساس محاسبه ای که در اول مقاله انجام شد و این اشاره اخیر فارسنامه ناصری می توان این طور نتیجه گیری کرد که ملا محمد کامفیروزی جد خوانین براز جان در حدود سالهای 1100-1086 ه.ق به دشتستان آمده است و به خدمت ایل زنگنه در آمده است و ....

ملک منصور خان متولد حدود 1180 ه.ق که نام اورا در یک سند مربوط به خرید و فروش نخلستان در سال 1223 ه.ق می بینیم بی شک از معاصران کریم خان زند( متوفی 1993) و فتحعلی شاه قاجار(1250-1212) می باشد و نمی تواند هم دوره ناصرالدین شاه قاجار(1313-1264ه.ق) باشد ولی در روایتی که در صفحات 23و 26  در باره مشورت ناصرالدین شاه با ملک منصور خان برای قتل ابراهیم قوام آمده، نویسنده گرامی اسماعیل شهرسبزی با توجه به سرنخ نام ابراهیم قوام- صدر اعظم فتحعلیشاه- مقتول 1215 ق می توانست موضوع مشورت را با کمی اصلاح مربوط به فتحعلی شاه قاجار بداند.

مولف دلاوران دشتستانی نه تنها از سر نخ نام ابراهیم قوام و از سند ص24 مربوط به فروش نخلستان توسط ملک منصور خان برازجانی در سال 1223 ه.ق برای اصلاح روایت استفاده نکرده بلکه در پاورقی ص26 برای تبرئه نمودن خویش ، ایراد روایت را به گردن راوی انداخته و نوشته است .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 خرداد1387 توسط عبدالهي
در قرن نهم و اوايل قرن دهم هجري كرمانشاه مورد تجاوز عثمانيان واقع مي گردد . در اين زمان هرسين و ماهيدشت حكومت نشين بوده ولي از كرمانشاهان نامي پيدا نيست .
در زمان صفويه كرمانشاهان اهميت و اعتبار زيادي پيدا كرد در دوره سلطنت شاه طهماسب اول حكومتي بنام كلهر و در زمان شاه صفي حكومتي تحت عنوان سنقر و كلهر در اين حدود تشكيل شد و به خوانين زنگنه تفويض گرديد . در حقيقت از اين زمان تجديد بناي كرمانشاه و تشكيل ولايت فعلي شروع مي شود .
همزمان با حمله افغان و سقوط اصفهان ، كرمانشاهان نيز با تجاوز عثماني ها مواجه گرديد و بار ديگر رو به خرابي نهاد . در زمان حكومت زنديه خوانين زنگنه و اهالي كرمانشاه نخست حكومت كريم خان را نپذيرفتند به همين جهت كرمانشاه مدتي با محاصره و خرابي مواجه گرديد . در دوره قاجاريه كرمانشاه اعتبار و اهميت زيادي پيدا كرد . فتحعليشاه در سال 1221 ه.ق يكي از پسران خود به نام محمد علي ميرزاي دولتشاه را با سمت سرحدداري عراقين به اين شغل منصوب كرد و ايالت خوزستان را نيز ضميمه قلمرو او كرد و در حقيقت در اين زمان كرمانشاه به يك پايگاه نظامي مجهز عليه دولت عثماني تبديل شد .
در جنگ جهاني اول كرمانشاه به تصرف قواي عثماني درآمد ولي بعد از سقوط بغداد آنها شهر را تخليه كرده ، عقب نشيني كردند . در جنگ جهاني دوم نيز به تصرف قواي نظامي انگلستان درآمد . (کرمانشاه توریسم)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 خرداد1387 توسط عبدالهي

در سال 1318 به مكتب خانه اي در تراكمه (كه برخي از فاميل در آنجا اقامت داشتند( رفتم در همان سال‌‏ها قرآن و گلستان سعدي را ياد گرفتم ولي به دليل شورشي كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم شبانه به اتفاق پدر به كنگان و سپس به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسي بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم و در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم.


كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم, در اين سال‌‏ها بود كه هوايي شدم و دلم براي روستا تنگ شد و با مخالفت‌‏هايي كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتيم و در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است.


البته مساله علاقمندي من به شعر و شاعري به دوران كودكي‌‏ام باز مي‌‏گردد خيلي كوچك بودم كه به شعر علاقه‌‏مند شدم، اما اولين تجربه عشقي در چاهكوه اتفاق افتاد او نيز توجهي پاك و ساده دلانه به من داشت, آن دختر خيلي روي من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.


شاعر مجموعه"آواز خاك" در ادامه با بيان اين نكته كه در آن سال‌‏ها ترانه‌‏هاي زيادي سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطاني كه بعدها به آن دچار شد رد پايي اين عشق در تمام اشعار من به چشم مي‌‏خورد.


پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم, در آن سال‌‏ها بود كه اشعارم را روزنامه‌‏هاي ديواري كه در اين مدرسه درست كرده بوديم منتشر مي‌‏كردم و حتي در اين سال‌‏ها در چند تئاتر نيز نقش‌‏هايي ايفاء كردم.


او در ادامه با بيان اين نكته كه پس از اتمام دوره دبيرستان به دانشراي عالي راه پيدا كرده است و به عنوان معلم مشغول به تدريس شده, گفت: در همين سال‌‏ها اولين شعرهايم را در مجله فردوسي منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگي در كوه‌‏ها و دره‌‏هاست كه به صورت ملموس در اشعار من بيان شده‌‏اند.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 توسط عبدالهي

ظهور

 عبدوي "جط" دوباره مي‌آيد
- با سينه‌اش هنوز مدال عقيق زخم-
از تپه‌هاي آن سوي "گزدان" خواهد آمد،
از تپه‌هاي ماسه،
                       كه آنجا
                               ناگاه
"ده تير" نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
 بر سينۀ ستبر "عبدو"
گل داد.
بهت نگاه دير باور عبدو ،هنوز هم
ـ در تپه‌هاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير مي‌سپارد
خون را ـ هنوز عبدو ـ از تنگچين شال
باور نمي‌كند:
«پس، خواهرم "ستاره"، چرا در ركابم عطسه نكرد؟
 آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست؟
آيا "شبانعلي"،
ـ پسرم ـ را هم؟...»



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 اسفند1386 توسط عبدالهي
این ایل را برخی کرد و بعضی لر دانسته‌اند. معین‌الدین نطنزی, زنگنه را جزو قلمرو اتابکان لر محسوب می‌کند و زنگنه را جزو طوایفی نام می‌برد که به حکم اتابکان لر گردن گذارده بودند۱. تذکره الملوک ایل زنگنه را در مجموعه‌ای مرکب از ایلات کرد و لر نام می‌برد۲. شرفنامه بدلیسی امرای کرد ایران را به چهار شعبه مشتمل دانسته که زنگنه یکی از آن هاست۳. بسیاری از نویسندگان معاصر نیز در کرد بودن زنگنه تردید نکرده اند۴. با توجه به قراین و شواهد موجود, کرد بودن ایل زنگنه قطعی است.

دربارهٔ وجه تسمیهٔ زنگنه اقوال گوناگون است. برخی منابع این نام را برگرفته از نام مکانی می‌دانند که این ایل در آن جا می‌زیست۵. برخی نام زنگنه را منبعث از زنگه شخصیت افسانه‌ای در حماسه ملی ایران می‌دانند۶. زنگنه‌ها خود را بازمانده زنگه می‌دانند۷. مردوخ کردستنای خاستگاه زنگنه را کردستان عراق دانسته و زنگنه عراق را ساکن کرکوک و خانقین, در اطراف کفری و ابراهیم خانمی و اراضی سوماک می‌داند۸. همه منابع مربوط همداستانند که ایل زنگنه به منظور یاری پادشاهان صفوی از منطقه اصلی خود کوچیده و در منطقه جدیدی سکنی گزیده‌است. آن‌ها شاه اسماعیل اول را در جنگ‌هایش یاری داده اند۹. زمان مهاجرت زنگنه به داخل قلمرو ایران دقیقا مشخص نیست. نویسنده‌ای زمان مهاجرت زنگنه را پس از حمله مغول می‌داند و به قول او آن‌ها در این زمان مجموعا سیصدهزار نفر می‌شدند که به صحرای قراباغ در شمال آذربایجان کوچیدند و در آن جا حکومتی تشکیل دادند۱۰. اما عمده منابع گواه آن است که مهاجرت زنگنه هم‌زمان با تشکیل دولت صفوی توسط اسماعیل اول بوده است۱۱. هم چنین گفته شده ایل زنگنه پس از ورود به ایران در کرمانشاه سکنی گزیدند۱۲. به هرحال افراد ایل زنگنه در زمان اسماعیل اول سیادت وی را پذیرفتند و تحت فرمان وی درآمدند و نزد وی به مقامات بالا رسیدند۱۳.

ایل زنگنه در رکاب شاه اسماعیل در جنگ‌های متعدد وی به ویژه با عثمانی‌ها شرکت کرد. یکی از این جنگ‌ها جنگ چالدران بود۱۴. در زمان تهماسب اول نیز چندتن از سرداران کرد زنگنه سلیم خان زنگنه و حیدرخان زنگنه به فرماندهی اسماعیل میرزا۱۵ با عثمانی‌ها جنگیدند۱۶. شاه تهماسب برای تقویت مرزهای شرقی ایران در مقابل تهاجمات ازبک‌ها برخی کردهای زنگنه را به خراسان منتقل کرد۱۷. ایل زنگنه هم چنین در زمان سلطان محمدشاه در جنگ‌های ایران و عثمانی در قراباغ با عثمانی‌ها نبردکرد۱۸.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 دی1386 توسط عبدالهي

در ادامه كمي از گذشته هاي دور فاصله مي گيريم و سرگذشت كردان پارس در دوران صفويه و افشاريه را به اطلاع مي رسانم  .

 

دوره صفويه :

گزارشي از وضع ارتش ايران از سال 1128 هجري قمري در دست است كه در آن آمده است:

"به قدر سه لك (( واژه اي هندي به معني هزار))خانه وار از ايلات آورده در كوهستانهاي قريب به ساحل فارس در مجاورت تراكمه مسكن نموده اند . چنانچه نام ايلات مذكور زنگنه كرايلي ، قشقه اي و ممسيني است"

در حال حاضر تيره اي به نام زنگنه در شهرستانهاي لامرد و دير و همچنين در ايل قشقايي وجود دارد كه در مورد آخر به تركي صحبت مي كنند اما در استانهاي كنوني بوشهر و فارس گروهي زنگنه اي هستند كه به زبان  فارسي تكلم مي كنند . ولي برخي باورهاي كردان كرمانشاه هنوز در فرهنگشان ديده مي شود . ترديدي نيست كه اين گروه بايستي از بازماندگان كردان باشند

 

دوره افشاريه :

در حدود 1150 هجري قمري در ابيورد خراسان كردهاي قراچورلو،باچانلو،شيخوانلو ،گاوشانلو،كيپنكلو،كيوانلو،ميانلو،پالكانلو و كرگرلو زندگي مي كرده اند

در همان سال در زمان نادر شاه افشار در بنادر جنوبي مسقط و بحرين شورش هايي رخ مي دهد كه نادر شاه كوسه احمدلو افشار را فرمانده سپاهي مي كند و به همراه او از تركمان ها ( طايفه ابوالوردي) و كردان شيخوانلو و كيوانلو و گاوشانلو و ... را به فارس مي فرستد. كوسه احمد لو به علت تباني ها به دستور نادر شاه كشته مي شود و تا سال 1157 هجري قمري هم چنان شورشها و طغيانهايي در فارس ادامه دارد . در نتيجه تركمان ها و كردان مزبور كه فرماندهشان به دستور نادر كشته مي شود و خود در اين شورش ها دست داشته اند ، از ترس مجازات در شيراز و فارس ماندگار مي شوند.  ( گفته مي شود نوادگان در روستاي ميرملكي شهرستان لامرد ديده مي شوند )

محل طايفه ابوالوردي در تل شاهزاده كه امروزه به نام ابيوردي در شمال شهر شيراز است ، ميباشد اما هيچگونه اطلاعي از محل استقرار كردان ابيوردي در شيراز و فارس نداريم و با توجه به كتابي كه درباره طايفه ابوالوردي در شيراز چاپ شده ولي ذكري از كردان ابيوردي در شيراز و فارس نشده است .

اما تعدادي از بزرگان و ريش سپيدان طايفه كروني (از جمله شادروان شادي نظرپور و تعدادي ديگر از آنها كه در قيد حيات هستند ) از وجود كرداني در محله ابيوردي شيراز كه به گويش كردي همانند كردان چهل چشمه سخن مي گويند خبر مي دهند كه با كردان چهل چشمه كروني داراي آمد و شد  بوده اند ولي به دلايل مختلف اين  ارتباطات در حال حاضر كمرنگ شده است .

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 25 فروردین1386 توسط عبدالهي

از زندگى اين پسر و پدر، اطلاعات گسترده‏اى در دست نيست، تنها به جهت اينكه شيخ على خان زنگنه مدت بيست سال وزير اعظم شاه سليمان صفوى بوده و حسينعلى خان نيز در بعضى از مناصب دولتى حضور داشته‏است، گوشه‏اى از حالات و فضايل آنها در كتاب‏هاى تاريخ و در بعضى از تراجم آمده‏است/

از منابع موجود بدست مى‏آيدكه شيخ على خان زنگنه از قبيله‏اى به همين نام بوده است. اين قبيله به جهت همبستگى و گستردگى و اتحادش، مورد توجه شاهان صفوى قرار گرفته و بزرگان اين طايفه به مناصب دولتى انتخاب مى‏شده‏اند. پدر شيخ على خان <آلوبالوبيگ» در دربار شاه صفى صفوى، منصب ميرآخورى داشته و نيز دو برادر ديگر شيخ على خان، به نام‏هاى نجفعلى خان و شاخرخ خان هركدام به نوبه خود منصب هايى را در دربار پادشاهان صفوى داشته‏اند/

شيخ على خان زنگنه و فرزندش حسينعلى خان، علاوه بر سياست و توانايى در اداره امور مملكت، داراى علم و دانش دينى نيز بوده‏اند/

توانايى و فضل شيخ على خان در امور مملكتى و مدت حضور طولانى او در منصب وزارت اعظمى (1079-1101) زمينه بسيار مناسبى را براى او فراهم آورد تا بتواند خدمات بزرگى را به جامعه عرضه كند. او توانست با به كار بستن برخى از دستورات دينى در اداره مملكت، رايحه‏اى از عطر حكومت اسلامى را در جامعه بپراكند و طعم شيرين خدمت توأم با عدالت را به رعايا بچشاند. آنچه در <تاريخ منتظم ناصرى» (ج‏2،ص 980) آمده در شناساندن يك بعد از شخصيت او مؤثراست:

سنه 1079 هجرى. در ماه ذيحجه اين سال شيخ على خان زنگنه به وزارت اعظم شاه سليمان منصوب گرديد و اعتمادالدوله لقب يافت و سال‏هاى دراز طورى وزارت كرد كه پادشاه و رعيّت همه خشنود بودند و مملكت نظمى به كمال داشت. و مكارم اخلاق شيخ على خان و بلندى همچ‏ت او معروف است. و از صفات او اينكه در تعظيم و تكريم علما و ارباب فضل مبالغتى وافر نمود و شبها در لباس مبدل در محلات گردش مى‏كرد و از اوصاع مملكت خبردار مى‏گرديد و به فقرا و ضعفا و طلاب علوم و ايتام، بذل و بخشش مى‏كرد.

او توانست علاوه بر خدمات شهرسازى و ايجاد بناهاى اسلامى و عمران راهها و فراهم آوردن خدمات رفاهى ديگر، در راه گسترش فرهنگى اسلامى و كمك به عالمان دينى، گام‏هاى بلند و مؤثرى بردارد. او چون خود از علماى دين بود، هم مسايل و مشكلات فكرى - اجتماعى مردم را خوب تشخيص مى‏داد و هم عالمان دين را مى‏شناخت، لذا براى حل مسايل دينى - اجتماعى مردم به عالمان دينى مجال مناسب مى‏داد تا به آنها بپردازند و زمينه بحث علما را در جهت حل بعض مسايل اختلافى فراهم مى‏آورد، همو بود كه توانست در مدت وزارت خود با جمع‏آورى عده زيادى از علما <مؤتمر صلاْالجمعْ» را براى اولين بار براه اندازد/


نوشته شده در تاريخ شنبه 25 فروردین1386 توسط عبدالهي
دكتر عبدالحميد زنگنه استاد دانشگاه و وزير فرهنگ
003825.jpg
روزشمار زندگى دكتر عبدالحميد زنگنه
۱-عبدالحميد زنگنه فرزند حسين از افراد خانواده معتبر كرمانشاه بود كه در سال ۱۲۸۳ شمسى در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات در دارالفنون در سال ۱۳۰۷ همراه ۱۲۰ تن از محصلين اعزامى به اروپا رفت و در پاريس در رشته حقوق درجه دكترا گرفت.
۲-دكتر زنگنه پس از مراجعت به ايران در دانشكده حقوق به تدريس پرداخت و مدتى هم رياست دانشكده حقوق را برعهده داشت. در دوره چهاردهم هم از كرمانشاه به نمايندگى مجلس انتخاب شد و به تدريس هم ادامه مى داد.
۳-دكتر زنگنه در كابينه حكيمى معاون نخست و در دولت هاى ساعد و رزم آراء وزير فرهنگ شد.
۴-دكتر زنگنه روز ۲۸ اسفند ۱۳۲۹ چند روز بعد از ترور سپهبد رزم آراء در محيط دانشگاه تهران توسط نصرت الله قمى در ۴۶ سالگى به قتل رسيد.
۵-ترور زنگنه به هيچوجه جنبه سياسى نداشت. فدائيان اسلام آن را مى خواستند به خود نسبت بدهند و حتى خليل طهماسبى مى خواست قاتل او را نجات دهد كه توفيقى نيافت و قمى به دار آويخته شد. گفته شد كه قاتل، دانشجوئى بود كه مى خواست از استادش با زور نمره بگيرد.
۶-دكتر زنگنه از انسان هاى شريف و از استادان شايسته دانشگاه تهران بود كه در فعاليت هاى سياسى نيز مرد آرامى به شمار مى رفت و ترور او توليد تأسف فراوان شد.

ترور دكتر زنگنه
عبدالحميد زنگنه فرزند حسين زنگنه در سال ۱۲۸۳ شمسى در تهران متولد شد. پس از طى دوره ابتدائى در دارالفنون به تحصيل پرداخت. در سال ۱۳۰۷ همراه با ۱۲۰ نفر از گروه دانشجويان اعزامى به اروپا رفت و در رشته علوم اقتصادى و مالى درجه دكترا دريافت داشته به ايران بازگشت.
دكتر زنگنه در دوره چهاردهم از كرمانشاه به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد. در سومين كابينه حكيمى به معاونت نخست وزير در امور پارلمانى انتخاب گرديد. در كابينه ساعد وزير فرهنگ شد. در كابينه رزم آراء نيز بار ديگر وزير فرهنگ شد. دكتر زنگنه كه سالها استادى و رياست دانشكده حقوق را برعهده داشت به دست نصرت الله قمى در ۴۶سالگى ترور شد.
ترور دكتر زنگنه در دانشگاه
به دنبال ترور رزم آراء در روز ۶ اسفند ۱۳۲۹ و تشكيل كابينه جديد به رياست حسين علاء وضع كشور خيلى متشنج گرديد. دكتر عبدالحميد زنگنه وزير فرهنگ كابينه رزم آراء كه از كار كنار رفته بود روز ۲۸ اسفند ۱۳۲۹ در محيط دانشگاه توسط نصرت الله قمى ترور شد كه در محافل سياسى اين ترور به فدائيان اسلام نسبت داده مى شد در حالى كه به هيچوجه ترور سياسى نبود.
نگارنده در دانشكده حقوق شاگرد دكتر زنگنه بودم. استادى دانشمند و مطلع و بى تظاهر بود. در كار استادى نهايت دقت و مراقبت را داشت و شاگردان او همواره از دكتر زنگنه به نيكى ياد مى كنند.
نصرت الله قمى را نيز كه ساكن اميريه بود خوب مى شناختم او فرزند يك معمار بود كه به دانشكده حقوق راه يافته و مى خواست با گردن كلفتى و تهديد از دكتر زنگنه نمره بگيرد. او هم كه اهل اين كارها نبود. يك روز موقعى كه دكتر زنگنه براى تدريس وارد محوطه دانشكده حقوق مى شود او جلوى استاد خود را گرفته و مطالبه نمره قبولى مى كند ولى دكتر زنگنه مطابق روش خود زير بار نمى رود كه ناگهان قمى اسلحه اى از جيب درآورده به سوى زنگنه شليك مى كند. او در محوطه دانشكده براى اين كه خود را از ترور نجات دهد مى دود ولى قمى كه جوانى بلند قامت و رشيد بود دكتر زنگنه كوتاه قد را دنبال مى كند و كار او را مى سازد.
اين امر در ميان فرهنگيان و طبقات مختلف مردم توليد تأسف زيادى كرد زيرا دكتر زنگنه را يك مرد دانشگاهى مى شناختند نه يك مرد سياسى، ولى در جو سياسى آن روز مخالفين به بهره بردارى از اين قتل پرداختند و گفتند چون دكتر زنگنه وزير فرهنگ كابينه رزم آراء بود و مى خواست قانون تازه اى براى مطبوعات به تصويب برساند كه مطبوعات را زير فشار قرار بدهد تصميم به قتل او گرفته شد در حالى كه نه نصرت الله قمى عضو فدائيان اسلام بود و نه فدائيان اسلام هيچگاه ادعا كرده اند كه او را ترور كرده اند.
بعدها وقتى خليل طهماسبى به زندان افتاد با نصرت الله قمى در زندان آشنا شد و هم قسم شده بودند كه هر كدام زودتر از زندان آزاد شدند براى آزادى ديگرى اقدام كنند. اتفاقاً خليل طهماسبى با قانون عفو خود كه از تصويب مجلس گذشت آزاد گرديد و براى آزادى قمى فعاليت مى كرد. اين كار امكان پذير نبود و دادگاه سرانجام قمى را به اعدام محكوم كرد و حكم صادره درباره او اجرا شد. بعداً هم خليل طهماسبى دوباره زندانى و اين بار اعدام شد.
دكتر سنجابى در خاطرات خود يادآور مى شود:
دكتر زنگنه بى جهت و بدون دليل كشته شد. قاتل او رابطه اى با فدائيان اسلام نداشت ولى بعداً به آنها مربوط شد. قاتل از دكتر زنگنه نمره قبولى مى خواست ولى وقتى او را كشت فدائيان اسلام اقدام كردند و خيلى هم اصرار داشتند كه دكتر مصدق از اجراى حكم اعدام او كه از دادگاه صادر شده بود خوددارى كند و قنات آبادى هم به علت پولى كه از قاتل گرفته بود خيلى اقدام كرد ولى مصدق زير بار نرفت و حكم اعدام درباره قاتل به اجرا گذاشته شد.
حاج مهدى عراقى نيز گفته است:
نصرت الله قمى با ۱۲دانشجو هم قسم شده بودند كه دكتر زنگنه استاد دانشگاه را بكشند. وقتى نصرت الله قبول مى كند كه ترور را انجام مى دهد اينطور صحبت مى شود كه او بلافاصله اسلحه را به زمين بياندازد كه معلوم نشود قاتل كيست؟ وقتى نصرت الله قمى تيراندازى مى كند آن ۱۲ نفر رفيقش فرار مى كنند و ميثاق را بهم مى زنند.
خانواده زنگنه
در كتاب ايلات و طوايف كرمانشاه چنين نوشته شده است:
ايل زنگنه كهن سال ترين تشكيلات ايلى ايران است كه ريشه در حماسه و تاريخ فرهنگ ايران مرز و بوم دوانيده و در تمام دوران تاريخ از سرزمين ايران دفاع كرده اند.
بعد از ظهور شاه اسماعيل صفوى ايل زنگنه از عراق به كرمانشاه و در اطراف اين منطقه مستقر گرديد. وجه تسميه (زنگنه يا زنگه) از آنجا پيدا شد كه اين دلاور كرد ايرانى در نبرد كاوس و رستم در مازندران قدرت نمائى كرده و بر پهلوانان آن منطقه پيروز شد و بلند آوازه شد از اين جهت بستگان او نام (زنگنه) را برگزيدند.
در دوران صفويه ايل زنگنه در كنار شاه اسماعيل صفوى صاحب عنوانى گرديده و از ماليات معاف شدند و منطقه كرمانشاهان موطن اصلى آنها است. در عراق هم خانواده هائى بنام زنگنه ساكن هستند.
در اواخر حكومت زنديه الله قلى خان زنگنه در فكر رسيدن به حكومت مركزى افتاد ولى شكست خورد. شيخ على خان زنگنه را در تاريخ ايران اميركبير اول ناميده اند و مدت ها افرادى از خاندان زنگنه بر كرمانشاه حاكميت داشته اند كه از مهمترين آنها عليخان اميركل زنگنه اعظم است. از جمله شخصيت هاى اين ايل خاندان زنگنه (خانباباخان بهادر لشگر) پدر مهندس خان احمد زنگنه وزير سابق پست و تلگراف و مدير عامل سازمان برنامه بود. (مهندس احمد زنگنه از رجال خوشنام ايران در بخش هاى دولتى و خصوصى بود) .
از خانواده زنگنه ميرزا يحيى خان (سالار اشرف) در دوره هاى پنج و ششم از كرمانشاه و لرستان و دكتر عبدالحميد زنگنه در دوره چهاردهم از كرمانشاه به نمايندگى مجلس انتخاب گرديدند. على خان اعظم زنگنه (اميركل) و عزيز اعظم زنگنه نيز چند دوره نماينده مجلس از كرمانشاه شدند. سرلشگر احمد زنگنه فرمانده تيپ رضائيه و تبريز گرديد. علاءالدين زنگنه ساليان دراز معاون وزارت كشور بود. حسين زنگنه با ارتشبد خاتم در كار هواپيمائى شركت داشت و ثروتمند گرديد و دخترش (شاه پرى زنگنه) با عدنان خاشوقى ثروتمند معروف عرب ازدواج كرد... . .
اكثر افراد اين خانواده خوشنام بودند. در كارهاى دولتى و حقوقى نيز خدماتى انجام داده اند.
اسامى حكمرانان زنگنه در كرمانشاه
شاهرخ بيك زنگنه، شيخ على بيك زنگنه، عبدالباقى خان زنگنه، مرتضى قلى خان زنگنه، حاج عليخان زنگنه، نصرالله خان زنگنه، محمدرضاخان زنگنه (ظهيرالملك).
خانواده زنگنه با اسامى مختلف عبارتند از: خان احمد زنگنه، اعظم زنگنه، دادگرى زنگنه، سپهبرى زنگنه، ابراهيمى زنگنه، روانبخش زنگنه، برزين زنگنه، تيمورپور زنگنه، ياورى زنگنه، شيخعليخانى زنگنه.

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 فروردین1386 توسط عبدالهي

  سال پیش درست همین روزها بوشهر بودم.هنوز چند روزي از قول و قرارهاي ما با آتشي براي انتشار "دينگ دانگ" به عنوان ضميمه روزنامه خبر نگذشته بود که دو خبر عجيب شنيدم يکي "چهره ماندگار شدن آتشي" و بعد از آن بستري شدنش در "بيمارستان سينا"

به تهران که برگشتم و خواستم به بيمارستان بروم استانداران پيشين بوشهر -انصاري لاري و تبادار- هم ابراز تمايل کردند با ايشان ديدار کنند. به اتفاق محمد ولي زاده و پرويز هوشيار که اين دو به معناي واقعي کلمه، ياران آتشي در روزهاي آخر عمر بودند، به بيمارستان رفتيم.

پيرمرد گر چه ساعت آخر عمرش بود و وجود عزيزش با مرگ جدال داشت،اما به سختي خوش آمد گفت.پيشاني اش را بوسيدم.رنگش به شدت به زردي رفته بود و نا نداشت.خروشي عجيب روده هايش را به هم مي ريخت اما "پلنگ دره ديز اشکن" به روي خود نمي آورد.

گفتگوي مختصري داشتيم و به دستور پرستاران مجبور به ترک اتاق شديم تا شستشوي معده را انجام دهند.محمد ولي زاده ماند و ما رفتيم.هنوز به محل کارم نرسيده بودم که ولي زاده زنگ زد:حال استاد خيلي بد شده! کاري بکنيد.به سمت بيمارستان برگشتم و در راه از محمد رضا خاتمي کمک خواستم.به نزديکي هاي بيمارستان که رسيدم ولي زاده زنگ زد اما اين بار فقط شيون بود و زار زار گريستن و تنها يک جمله کوتاه: تمام شد...

از آن روز تا امروز حتي نتوانسته ام خاطراتم از دو سال همنشيني هاي شبانه روزي "آيينه جنوب" را بنويسم.نمي توانم مرگش را باور کنم.خوش بيني و اميدي که آتشي به آينده داشت فقط در خودش معنا مي شد.با وجود تنگدستي ها و آن همه رنج و سختي که در زندگي خود ديده بود و تا پايان عمر هم رهايش نکرد، هيچ گاه سخن نوميدانه نگفت.

هميشه منتظر آينده اي بود که همه چيز در آن  ديگرگون شده و جهاني ديگر در آن پايه گذاشته شده است و هميشه شايد مار دوسر را مي ديد که همچنان به چله لميده است و منتظر "ظهور" دوباره عبدوي جط بود.

پيش از دوم خرداد من از تغيير، نوميد بودم اما او اميدوار بود و هر صبح زود روياهاي شيرينش را که بعدها به زهر مرگ عزيزش محمد مختاري در آميخت، براي من بازگو مي کرد و باز روزهاي آخر، گر چه تلخ، اما اميد به آينده داشت و هر بدبيني ما را با خوش بيني پاسخ مي داد.

بيش از اين فرصت نوشتن ندارم.شعري را با قرعه از مجموعه اشعار استاد برداشتم و بعد از آن شعر "سوگند چشم" را مي گذارم که يک بار "حميد شاه ولي" آن را برايش خواند و من ديدم که اشک در چشم هاي آتشي نشست و دست آخر هم شعر ظهور را با صداي خودش و آهنگي که منفردزاده بر آن گذاشته مي شنويم.

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 بهمن1385 توسط عبدالهي

در سالهاي 18 و 23 هجري قمري كردان پارس در دفاع از شهرهاي اهواز و فسا و دارابگرد به كمك ساير هم نژادان خود سخت كوشيده اند و حتي خسارات زيادي به اعراب وحشي و غارتگر وارد كرده اند

طبري در اين مورد در فتح شهرهاي فسا و دارابگرد مي نويسد :

«ساريه بن زنيم ( فرمانده اعراب مهاجم ) آهنگ فسا و دارابگرد كرد و چون به اردوگاه دشمن رسيد ، انجا فرود آمد و چندان كه خدا خواست انها را آنها را محاصره كرد و آنگاه دشمنان فراهم آمدند و كردان پارس با انها فراهم  شدند و كار اعراب چنان سخت شد كه گروهي بزرگ بر ضد انان فراهم امده بود»

گرچه در اين جنگ ايرانيان در اغاز پيروز شدند ولي با امدن نيروهاي كمكي ايرانيها از اعراب شكست خوردند و ايران اباد و سرافراز  توسط اعراب باديه نشين  اشغال گرديد كه هنوز هم اين اشغال به عناوين ديگري ادامه دارد .

شادروان ياسمي در كتاب "كرد و پيوستگي نژادي و تاريخي " مي نويسد : «چون اعراب وارد فارس شد كه از مراكز عمده كُرد بلكه مهد تمدن ان طايفه بوده است ، قبايل كرد اين ايالت با ساير برادران ايراني خود كوششهاي سخت و فراوان نمودند و براي حفظ فسا و دارابگرد و ساير نقاط فارس قرباني ها دادند . سپاه عرب بعد از كاميابي بر جان و مال اكراد ابقا نكرد و افراد اين طوايف را به مجازاتهاي سخت رسانيد »طبري در جايي ديگر در فتح اهواز مي نويسد : «گويد : وقتي سپاهها سوي ولايات روان شد ،گروهي بسيار از كردان و ديگران در بيروذ( اهواز) فراهم امدند .....[ابوموسي فرمانده سپاه اعراب ] در ماه رمضان حركت كرد تا با جمعي كه انجا فراهم امده بودندذ كه با مسلمانان كيدي كنند ، يا فرصتي بجويند و ترديد نداشتند كه كار خواهند ساخت »

در ده 1930 ميلادي قطعه پوستي در سليمانيه كوردستان پيدا شده است كه بر ان ابياتي به خط پهلوي كه احتمالا مربوط به سالهاي نخست اعراب به ايران است باشد :

هــورمزگان رمان ، انزان كژان      ويشان شارده وه گوره ي گــوره كان

زور ارب كـــردنـــه خابـــور    گنـــاي پالـــه ي حتــا شــاره زور

شنــو و كنيكـــان ديل بشينـا        ميــــــرد آزا ملـــــي و روي هوينا

رُوِشـــت ستره مانـه وربيكس       بزيــــــكا نيكا هورمــز و هيوچكس

ترجمه :

نيايشگاهها ويران شد،آتش ها خاموش بزرگ بزرگان خود را نـــهان كرد عرب ستـــمكـار خراب كرد روستاها را تــــا شــــاره زور

زنان و دختران بـــــه اسيـري رفتنــد   آزاد مـردان در خـون [خويش] غلتيدنـد

كيش زرتشت بـــي كــــس مانــــد     اهورمــزدا به هيچ كس رحــم نمي كند در سده هاي دوم و سوم  هجري اطلاعات ما از كردان پارس بسيار اندك است

اطلاعات ما از سده چهارم بيشتر مي باشد :

جغرافي دانان اين سده در كتابهاي خود كردان پارس را خداوندان شهرها و روستاها خوانده اند .كه بزرگترين انها ابو اسحق ابراهيم استخري (كتاب ممالك و مسالك – سالهاي 321 تا 381 هجري قمري ) مي باشد كه توصيف كاملي از كردان پارس بصورت زير مي نمايد :

« جمعيت كردان پارس بيشتر از ان است كه بتوان ثبت كرد اما شنيده شده كه در سرزمين پارس خانه هاي كردان باديه نشين بيشتر از 500000 نفر است . استخري ايلات كرد پارس را در پنج گروه زير شرح مي دهد :

1-     رم جيلويه اين رم قديمي ترين رم مي باشد ( منظور از رم بايستي "رم " به معناي " گله" باشد)

محدوده اين رم از شمال به اصفهان و كوه استخر و شهر استخر و بيضا (شمال شهر شيراز )و شهر شاپور (بيشاپور) و ارجان در مرز خوزستان مي داند

2-    رم لوالجان

اين رم از ان احمد بن ليث مي باشد كه در كوره اردشير خوره (با مركزيت شهر گور يا فيروزاباد فعلي ) مستقر مي باشند كه يك سوي اين كوره خليج هميشه فارس بوده است (فارس بعد از دوره ساسانيان به پنج كوره يا خوره به نام هاي استخر،دارابگرد ،اردشيرخوره ، شاپور و ارگان  تقسيم شده است )

3-   رم ديوان

رييس اين رم حسين بن صالح  بوده و محل استقرار انها در كوره شاپور كه شهر بيشاپور در 20 كيلومتري شمال شهر كازرون است ،بوده و يك حد ان نزديك كوره اردشير خوره است استخري مي افزايد :«حدود "ئطنف" نزديك رم ديوان است كه اقاي دكتر صداقت كيش به دليل نداشتن نقطه در اين واژه نام مشابه ان را در استان فارس نديده است ولي به نظر بنده اين منطقه حدود نطنج باشد كه هم اكنون در شهر كازرون منطقه اي به همين نام وجود دارد  كه احتمالا منظور استخري همان باشد .

4-    رم شهريار

اين رم در حوالي شهر اصفهان باشد و سكني ندارند و سردسير و گرمسير مي كنند كه تا زمان استخري رياست ان بر عهده احمد بن فارس بوده است

5-   رم كاريان

مرز شمالي اين رم ايالت اصفهان و مرز شرقي كرمان و حد بالاي ان اردشير خوره بوده است  و حد ديگر ان نيز سيف بني صفار بوده است .

بعد از اسلام سواحل شمالي خليج فارس يعني استانهاي كنوني بوشهر و هرمزگان كه قسمتي از ايالت فارس بوده اند شامل سه سيف بوده كه سيف صفار در جنوب لارستان و به عبارتي هرمزگان كنوني بوده است و اتشكده اي به نام كاريان ( در جنوب شهر لار و در روستاي كنوني كاريان قرار داشته است ) ومردم فارس در بين اتشكده هاي فارس بسيار گرامي مي داشته اند

رم ها توسط افراد ديگري چون ابن حوقل نيز تقسيم بندي شده الند كه از ذكر انها خودداري مي شود

در كتاب تاريخ بيهقي كه  در سال 563 قمري نوشته شده است بحثي تحت عنوان « در ذكر مضاف و منسوب به هر شهري » مطالبي اورده است كه به نظر شادروان رشيد ياسمي ميهن اصلي كردان فارس بوده است  . در اين كتاب چنين امده است:

«در هر ناحيتي و ولايتي چيزي بود بدان ناحيت و ولايت منسوب گويند :حكماي يونان و زرگران شهر حران و جولاهگاه يمن و دبيران سواد بغداد و كاغذيان سمرغند و صباغان سيستان و عياران طوس و كربزان مرو و مليح صورتان بخارا و زيركان و نقاشان چين و تيراندازان ترك و دهات بلخ و اصحاب ناموس غزنين و جادوان هند و ضعفاي كرمان و اكراد فارس و تركمانان حدود قونيه و انگوريه و طرف روم و صوفيان دينور و....و ادباي بيهق »

ابن خلدون ( 732-808 قمري )در سده هشتم مي نويسد :

«در جانب شرقي بلاد خوزستان كوههاي اكراد است كه به نواحي اصفهان پيوسته است و مساكن كردها در ان كوهها است و چادرگاههاي آنان در پشت ان ناحيه در سرزمين فارس است كه آنها را زموم يا رم مي نامند »

امير تيمور گوركاني و كردان پارس :

امير تيمور دو مرتبه به فارس لشكركشي مي كند يكي درسال 789 قمري و ديگري در سال 795 قمري .

به نظر مي رسد كه اين جهانگشا در سفر اول ، مشكلي با ايلات فارس و بويژه كردان فارس نداشته است اما در سفر دوم يعني در سال 795 محمود كتبي مي نويسد كه امير تيمور از راه سيمره به شوشتر مي ايد و در راه هركجا كه احشام لر و كرد تمرد مي كردند به تاخت و تاز ايشان دستور مي داده است .

اين ضديت ، ناشي از ان است كه بر اساس حدس و گمان قريب به يقين ، ايلات فارس يعني لر ، شول و كرد جزو سپاهيان شاه منصور يعني اخرين پادشاه آل مظفر و هم چنين از طرفداران وي بوده است و از اين منظر در ان مناطق با لشكر امير تيمور درگيري ايجاد مي كرده اند .چون اين پادشاه رشيد ، شاه منصور ، با امير تيمور در روستاي گويم (در 20 كيلومتري شمال غرب شيراز)  جنگ مي كند و شخصا قلب اطرافيان امير تيمور را مي شكافد و دو ضربه شمشير به امير تيمور مي زند و فرار مي كند و سپس كشته مي شود ، امير تيمور دستور سركوبي ايلات مذكور را مجددا صادر مي كند و حتي اميرزاده عمر شيخ ، فرزند امير تيمور كه كمي ديرتر از پدر،راه شيراز را در پيش مي گيرد ، برحسب نوشته شرف الدين علي يزدي ، پس از قتل شاه منصور :

«و امير زاده عمرشيخ كه در عقب مانده بود ، برحسب فرمان قضا جريان اغرق را سر كرده مي امد و هرجا كه به متمردان و مفسدان لر و شول و كرد مي رسد غارت مي كرد و در حيز ضبط مي اورد و چون از نوبنجان (نوبندگان هم اكنون روستايي است از شهرستان نوراباد ممسني ) گذشته به كازرون رسيد ،از حضرت صاحبقران فرمان آمد ، همانجا توقف كرده ، آن نواحي را ضبط نمايد.»

 آگاهيهاي ما تا سده هشتم نسبتا مناسب بود اما از اين سده به بعد فقط يك خبر و واقعه از كردان پارس داريم و ديگر در هيچ اثر نوشتاري ، هيچ ذكري از كردان پارس نشده است .

اين خبر هم اين مي باشد كه :

پس از پيروزي امير تيمور در فارس ، افراد و سپاهيان شول و كرد فارس جزو لشكريان تيمور مي شوند و همراه اميرزاده اسكندر ، اصفهان را محاصره مي كنند ، ولي در حين محاصره تعدادي از اكراد و لشكريان شول و كرد با اميرزاده اسكندر مخالفت مي كنند و بدون جنگ به شيراز بر ميگردند.

در ادامه و در وقتي ديگر سرانجام كردان پارس خدمت سروران بزرگوار تقديم خواهد شد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 آذر1385 توسط عبدالهي

اخرين حكمران فارس در دوره اشكانيان گوزهر از طايف بازرنگي در فارس بوده كه يك طايفه كرد است و عشاير بازرنجي كرد فعلي كه در خارج از فارس زندگي مي كنند بازماندگان انان مي باشند. محل استقرار طايفه بازرنگي  در برخي منابع قلعه سفيد بوده كه به عقيده شادروان رشيد ياسمي  در بيضاي فارس قرار داشته ولي همينك در نزديكي نوراباد ممسني به همين نام قرار دارد .

وصلت ساسان با بازرنگي ها :

ساسان يكي از نجبا و موبد معبد اناهيتا در شهر استخر همسري از خاندان بازرنگي به نام رام بهشت مي گيرد كه نوشته اند ني ريزي بوده است . كه پاپك فرزند ساسان و رام بهشت مي باشد ،كه بعدها ازثمره او اردشير پاپكان يا بابكان بوجود مي ايد . اردشير را براي تربيت تحت نظر ارگبد دارابگرد قرار مي دهند و پس از چند سالي خود ارگبد دارابگرد مي شود  و پس از ان حاكم شهر خير (كه امروزه بخشي از شهرستان استهبان است )مي شود و از انجا پرچم استقلال خواهي را عليه گوزهر ، والي فارس ، و اردوان پنجم پادشاه اشكاني  به اهتزاز در مي اورد و با پشتوانه اي كه از مردم خير برخوردار بوده و مادرش ني ريزي بوده شهر گوپانان در شمال ني ريز را تسخير مي كند و گوزهر را مي كد و حركت خودر ار بر ضد اردوان پنجم اغاز مي كند . اردوان پنجم از حركت اردشير بابكان خشمگين مي شود و در نامه اي كه به او مي نويسد  خون كردي داشتن و كرد بودن اردشير بابكان  و پرورش كردي وي را به رخش مي كشد اين چنين : « اي كرد تربيت شده در خيمه كردان ، از حد خود برون رفته اي و مرگ خويش را خوانده اي . كي به تو اجازه داد كه تاج بر سر نهي و ولايت بگيري و پادشاهان و كسان به اطاعت خود در اوري  و ....»0اردشير بابكان سپس با كردان دو جنگ مي كند كه در جنگ اول شكست مي خورد ولي در جنگ دوم همانگونه كه در شاهنامه فردوسي هم امده است پيروز مي شود .« اردشير چهارهزارمرد اراسته ، برايشان تازش و شبيخون كرد و از كردان هزاران مرد بكشت ، ديگران را خسته دستگير كرد و از كردانشاه با پسران و برادران و فرزندان ، بس هيرو خواسته به پارس گسيل داشت »فردوسي( كه خدايش بيامرزاد)همين مطلب را چنين مي سرايد :

 سپاهـي ز استــــخر بي مَر ببرد        بشد ساخته تـا كند جنـگ كُرد

 چون شاه اردشير اندر امد به تنگ      پذيره شدش كُرد بي مر بجنگ    

يكي كـار بد خوار و دشوار گشـت        ابـا كُـرد كشور همه يار گشـت

                  ...........

اردشير به كردان شبيخون مي زند :

 چون شب نيم بگذشت و تاريك شد      جهـانـدار بـا كُرد نزديـك شـد

همه دشت از ايشان پر از خفته ديد        يكـايـك دل لشكر آشفتـه ديـد

چو آمـد سپـهبـد بــه باليـن كُـرد        عنـان بــازه تيز تـك را سپــرد

         و..........

سيد محمد باقر نجفي در سخنراني خود در انستيتوي ايران و عرب در لندن در روز 20 سپتامبر   1993 .م ( 29 شهريور 1372 خورشيدي )  ميگويد  :

«نبرد بابك و اردشير با كردان پارس ، جزيي از نبردهايي است كه وي با اميران محلي پارس ، اسپهان ،خوزستان ، كرمان و سيستان داشته و اين امر نشان دهنده ان است كه كردان در مركز پارس تحت نفوذ شاهان محلي پارس ، خود را مقام جانشينان هخامنشي بزرگ  حافظ سنتهاي پارسي و جزيي از ساختار قومي سرزمين پارس مي دانستند »

مورد بعدي در مورد وضعيت كردان فارس در دوره ساسانيان بهرام چوبين است كه يكي از اهالي شهر خفر جهرم و از كردان بوده است و خواهر بهرام به نام " كرديه" همسر اردشير بابكان بوده است و برادري داشته به نام كردي ، بنابراين يكي ديگر از مناطق كردان بايستي دره سرسبز و باصفاي خفر جهرم بوده است .

براي كردبودن اردشير بابكان مطلب زير زا رشيد ياسمي اورده و فاروقي ان را اقتباس كرده است :

«سلاطين اين سلسله به يادگار طايفه خود يك از شهرهاي مدائن را كرد اباد نام نهادند ياقوت به نقل از حمزه مي نويسد كه در سير الفرس آمده است كه اردشير چون به مكان مداين رسيد ، انجا را پسنديد و در انجا اباداني انجا كوشيد  و بعد از نامگذاري يكي از محلات هفت گانه مداين به نام كرد اباد نام برده است »

خلاصه اينكه از انچه در مطلب ساسانيان ذكر شد نتيجه گيري ميشود كه :

1-    با دلايل زياد محرز است كه ساسانيان كرد بوده اند

2-  كردان پارس در مناطق زير مي زيسته اند :

 الف - در منطقه بين آباده و اصفهان

 ب  - اطراف درياچه ني ريز تا اواسط استان كرمان

 پ  - تا اطراف بوشهر

3- ايلهاي ممسني ، كهكيلويه و بوير احمد و شبانكاره ها از بازماندگان آنان بوده اند

شبانكاره ها در دوران حكومت خود افتخار مي كردند كه از بازماندگان ساسانيان بوده اند.

شبانكارگان كرد پس از سقوط يزدگرد اخرين پادشاه ساساني به حمايت از او نيز خيزش نموده اند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 آذر1385 توسط عبدالهي
 ما اطلاعات دقيقي از كردان پارس در دوره هخامنشي در دست نداريم . سعيد نفيسي مي فرمايد : " از زمان هخامنشيان در ميان طوايف چادرنشين  فارس ما به نام كرد برخورد مي كنيم "در اين كه كردها از ن‍‍ژ‍اد اريايي هستند ، حالا چه كردان پارس و چه كردان خراسان و كردان كردستان هيچ گونه ترديدي نمي باشد .كردها به همراه ساير اريايي ها يك مرتبه در چهارهزار سال پيش و مرتبه ديگر در 3400 تا 3700 سال پيش به فارس امده اند و شكي نيست كه در شمال فارس يعني دشتهاي مرودشت و دشت مرغاب كه مناطق پرابي بوده اند مستقر مي شوند و اثاري چون پاسارگاد و تخت جمشيد و شهر استخر و غيره از اريايي ها در همين دشتها ساخته مي شود.

احسان نوري در كتاب تاريخ ريشه نژادهاي كرد مي گويد :" گروهي براين باورند كه مادها نياكان كردان امروزي مي باشند "  و اين نظريه كاملا توسط تمام  كردشناسان پذيرفته شده است و افزوده اند كه پارسيان و مادها در هزاره اول پيش از ميلاد در فلات ايران ساكن شده اند .

نكته ديگري كه نظريه پردازان ( به نقل از احمد شريفي در مجله فارس شناخت در مقاله " عشاير كرد فارس" )  مطرح كرده اند ازدواج ماندانا دختر استياك پادشاه مادها با كمبوجيه شاهزاده پارسي در حدود سال 584 پيش از ميلاد سبب مي شود كه بر اساس سنت كردان گروهي از خدمه و همراهان به همراهي اين شاهدخت مادي امده باشند و كردان پارس از اينان بوجود امده باشند . اين تئوري با توجه به جمعيت 500000( پانصد هزار نفري ) كردان پارس  بسيار ضعيف است . اينان مي افزايند كه كورش در نزد مادها يعني كردان تربيت شده و در نقشهاي تخت جمشيد از دوران داريوش از سران مادي زياد مي بينيم  و بر اين اساس ، امدن كردان را به فارس ،پس از واقعه گئوماتا در سال 522 پ.م دانسته اند . از سوي ديگر مي دانيم كه كورش ، استياگس ( آستياك= آستياژ) را شكست مي دهد و امپرالتوري ماد را در سال 550  پ.م سرنگون مي كند .به همين دليل كوروش براي خود و پايتخت خويش ، محلي را برمي گزيند كه در ان جا بر مادها پيروز شده است كه همين دشت مرغاب مي باشد . نكته ديگر انكه رود پلوار امروزي كه از دشت مرغاب مي گذرد ، در ايران باستان مدويس (medus) ناميده مي شد كه از واژه "ماد" گرفته شده است.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 آذر1385 توسط عبدالهي

مشخصات:

 ایل زنگنه کهن سال ترین تشکیلات ایل ایرانی است که ریشه در حماسه و تاریخ و فرهنگ این مرزو بوم دوانیده و در تمامی دوران تاریخ این سرزمین راه سربلندی و   صیانت و استقلال ایران قد برافراشته و از خود سایه روشن بر جای گذاشته اند .

زیستگاه ایل زنگنه و ایلات و طوایف وابسته به ان را باید در ماورای مرزهای کنونی و در سرزمین ایران بزرگ جستجو کرد .مناطق کوچ این ایل بیشتر در اطراف شمال عراق کنونی  (پنجوین ، سلیمانیه و ایالت اربیل و از جنوب شرقی به بدره و از جنوب غربی به حلبچه و خانقین واز غرب به تکریت و سامرا و بغداد ) محدود است .و توسط شاه اسماعیل صفوی (905  تا 930 فمری ) به زیستگاه کنونی در منطقه کرمانشاهان کوچیدند .

در این محدوده (از شمال به بیله وار و دینه ور و از شرق به صحنه و از غرب به کلهر و روانسر و از حنوب به شیروان چرداول ) ایلات کوچرو و تخته قاپوی زنگنه و وند که وابسته و هم پیمان یکدیگرند و از دوره صفویه و قبل از ان در ان جا سکونت یافته اند.

طوایف و تیره های ایل زنگنه و وند:

کنفدراسیون ایلی زنگنه شامل ایلات وند که در حال حاضر عبارتند از طوایف :بالاوند ، جلالوند،عثمانوند،شیخوند ، نامیوند،احمدوند،بهتویی وند،پایروند،بختیاروند،جلیلوند، خالوند،احمدوند شیرازی ، کاکاوند ،و

طوایف زنگنه : کندوله و پریانی زنگنه چهری ، زنگنه شمشیر چوبی ، زوله زنگنه ،  زنگنه دورویی ، زنگنه کرکوکی ، زنگنه کرانی و ایل نتاخر سنجابی و طایفه های : خدابنده لو ،مافی وند ،نانکلی وند، باجلان  که چهار طایفه اخیرالذکر با ایل کلیایی در عصر زندیه اتحادیه واحدی را تشکیل دادند . سنجابی که در اواسط قاجاریه از زنگنه منشعب شده و استقلال یافت و طوایفی چون کاکاوند و بالاوند که قبل از سکونت وند و زنگنه در این سو می زیستند و سابقه دیرینه ای دارند .

طایفه زنگنه دورویی :

محل سکونت آنها اصلا در کنار رود ارس آذربایجان بوده که مرحوم کریم خان وکیل ( خان زند ) دو هزار خانوار از آنها را کوچانیده و به خاک کرمانشاهان آورده اند .

بازماندگان آنها هنوز در کناره رود ارس باقی مانده اند . اکنون این طایفه در جنوب جاده  اصلی کرمانشاه به تهران و در شرق کرمانشاه در دهستان درو فرامان سکونت دارند و تا سال های اخیر از ابتدایی ترین وسایل رفاهی محروم هستند.

 

طایفه زنگنه کرانی :

 از اصل زنگنه هستند نزدیک هشتاد خانوار می باشند این که مشهور به کرانی هستند چونکه کرانی مزرعه ای است جزء دروفرامان که در ان مزرعه سکونت داشته اند هم اکنون در چهر هرسین و بعضی هم در خود کرانی سکونت دارند . ملک و باغی ندارند و به گرمسیر نمی روند و متوقف ییلاق اند و چهل و دو نفر سرباز دارند (سال 1309 هجری قمری ) ( از کتاب کلبعلی خان زنگنه رساله عشایر کرمانشاهان نسخه خطی صفحه 4 )

درمورد مطالب بالا و وضعیت کنونی طوایف فوق منتطر دوستان می باشم

با تشكر و سپاس اميد به ياري سبز همه شما زنگنه اي ها مي باشيم در ضمن منتظر درج مطالب جديدي از نويسندگان باشيد .

 

هميشه سبز و خرم باشيد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 آذر1385 توسط عبدالهي

بزودي اين وبلاگ تبديل به وب سايت زنگنه خواهد شد لذا از شما دوستان نويسنده ، انديشمندان و كليه كساني كه در هر زمينه طبعي دارند دعوت بعمل مي آوريم كه در اين راه ما را همدل و همنفس باشند .

                                  ================================

بنام ایزد منان طاهر . بنام اهورا مزدای اندیشه ها و سلامی به سرزمین مادری  سلامی به کوهها و دشتها به بلندای آسمانش که تا جان به پای دارم به پایش خواهم گریست  به گذشته اش که تاریخ است به آینده اش که معماست حالش را چونم  که چه نامم ولی می دانم که از سرزمینی می آیم که خورشیدش نرم آرام از خواب بلند می شود .

به سنگ فرش زمینش که سبز است و سبز

مرا بی تو مکانی نیست . مرا بی تو جوابی نیست .

تو بی من ماندگاری و من بی تو خام و کاهل

مرا بينش تر از انديشه هاي ناپاكم  نمي دانم كجا جويم . ولي با اين همه احوال و اوضاع مي پرستم خاك پاك سرزمينم را همان خاكي كه پاك از خون و ظلم و جهل و آشوب بود . و اما نا كسان گرد و غباري بر رخ زيبايش آويز كردند و من نيز گرفتار انديشه هاي نابخردانه . خاك پاكي كه كوروش بر آستانش بوسه زد . همان خاكي كه سياوش را پروراند . همان خاكي كه آرش را كمان داد و ناميد مرزش را ايران و توران . من آن غمدار و غمبارم كه انديشه ندارم بر فلك آرم . ولي كوشش و همت گمارم كه من آن فرزند ايرانم ببايد خاك خود را بر فلك آرم ، سپهرش را بر ترابش بوسه بازم كه آرامي در اين دير خراب نگنجد . ولي اين نيك مردانم كجايند . آنان كه رفتند و نماندند .

تو اي سرزمين مادري گوش فرا ده . مرا بي تو مكاني نيست و جويايت شدم  شايد بخوابم آيي شايد تو را هرگز نيابم ولي اين ره نه بسيار و نه كوته ببايد كوشش كرد دستكي بر بالش خفتيده ام زد ببايد يا خدا گفت و راهم را بپيمودن گزينم . هر چند كه خستان و لرزان و چشمانم تو را بينا و آگاهي نيست . باور و انديشه ام با خود بسازم همره و همدرد .

 تو را جويم . تويي كه جاودان مي ماني به نام نيك بدست مردمان و يارانت . مرا با تو كاري است كه نا اهلان نخواهند جست . مرا با تو شيدايي است . به زير سپهر و آفتابت گريه سر دادم كه اي خاكم كجايي . من اينجا  رهگذارم حيف و حيف تو را جستيدم و يابيدم . پشيمانم و خوشحال از اين بابت كه افكارم قدرت درك تاريخت ندارد ولي خوشحال و مسرورم كه من يابيده ام راه خود را .

و اينك تو را سخت راهي در پيش است . در اين ره من همرهاني راز دار و انديشه هايي نو يار دارم . دگر از دست من آسايش و آرامشي دريايي نخواهي داشت . چون در اين ره كوششي كرديم و انديشه هام را يكي .

پس از ياران من ! دهيد دستان گرم و عاشق را .

نيازمند همراهي و مساعدت شما در اين راه هستم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 شهریور1385 توسط عبدالهي

دولت صفوی و تقویت مرزهای خراسان

تشكیل دولت صفویه و سیاست مذهبی كه شاهان این سلسله اعمال می كردند موجب شد تا در ساختار كلی جامعه نیز تحولاتی ایجاد شود. در این زمان خراسان بعنوان ایالتی دور از مركز شاهد وقایع عمده ای بود كه دولت مركزی را گرفتار نموده بود. تهاجمات ازبكها به نواحی خراسان موجب گردید تاصفویه توجه مبذولی رابه خراسان داشته باشد براین اساس در اولین اقدام به تقویت مرزهای خراسان اقدام نمودند.
یكی ازمقاطع حساس در تاریخ ایران عصر صفوی حركت اكراد دراین مقطع از تاریخ است. خراسان عصر صفویه همواره درمعرض تهاجمات بیگانگان بوده است. تهاجمات ازبكها و تراكمه همواره موجب ناامنی درنواحی مرزی خراسان بود بنابراین سیاست تقویت مرزهای شمال خراسان در دوره شاهان صفویه بخصوص شاه عباس بمرحله اجرادر امد.

دراین مقاله به بررسی زمان حركت و دلایل مهاجرت اكراد - خط سیر جغرافیائی مهاجران كرد، مشكلات و دشواریهای كه با آن مواجه بوده اند و تحولاتی كه در نواحی مرزی خراسان به وجود آورده اند پرداخته می شود. تا آنجا كه منابع تاریخی گواهی می دهند حضور قبایل كرد درمناطق مرزی شمال خراسان بخشی از سیاست شاهان صفویه بوده است.

اساس این پژوهش بر اساس منابع و ماخذ عصر صفویه ؛ تواریخ محلی و نوشته های سیاحان و ایرانشناسان می باشد تا با بررسی اسناد و مكتوبات موجود این حركت تاریخی مورد پژوهش قرار گیرد. كردهای خراسان یكی از ایلات بزرگ چمشگزك می باشند كه در عصر صفویه ابتدا به نواحی ورامین و سپس به نوار مرزی بجنورد شیروان قوچان و درگز كوچ نمودند. عده ای از سران این قوم در دوره صفویه وافشاریه و قاجار جزء صاحب منصبان نظامی بودند كه نقش اساسی در تاریخ خراسان داشتند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 22 مرداد1385 توسط عبدالهي

زواياي مكتوم و نهفته ی زندگي يك شاعر

... پس از عمری زاده کوچ خزان منوچهر آتشی فرزند هجرت و تبعید قصد سفر ابدی کرد و از میان ما رفت یادش گرامی و روحش شاد

براي هيچ يك از مردم عامي و درگير مصایب فقر و ناامني روستاي دهرود سفلي، باور كردني نبود كه در روزي از روزهاي سال (1312) فرزند ذكور يك خانواده ی مهاجر و معروف كه چشم به جهان گشوده است، در آينده اي نه چندان دور، يكي از بزرگ ترين مشاهير ادبي جهان و از چهره هاي ماندگار تاريخ ايران خواهد شد.
قصد و نيت نگارنده ی اين مقاله، معرفي چهره ی سرشناس استاد فقيد مرحوم "منوچهر آتشي" نيست. زيرا این خورشید، خود بر  تارك ادبيات ايران مي درخشد. اما هدف، افشاي زواياي مكتوم و نهفته ی زندگي سراسر رنج و تلخ آن فقيد و سعيد است كه با تمام مشكلات پيش رو توانست به فتح قله هاي رفيع معرفت و شناخت دست يابد.
پدربزرگش از طوايف "زنگنه" كرمانشاه به دلايلي نامعلوم به استان بوشهر روستاي سمل امروزي مهاجرت مي نمايد. وي با دختري از طايفه ی "مسيح گل"هاي سمل به نام "كربلایيه هاجر" خواهر "مشهدي حسين سملي"، ازدواج كرد كه ثمر اين وصلت تولد پدر شاعر، "محمدجعفر آتشي" مي باشد.
اختلافات قومي و محلي باعث مي شود طايفه ی "زنگنه" به اطراف كوچ كنند. پدر شاعر راهي ديار پشتكوه برازجان مي شود. و در آن جا با دختر "ميرزا حسين خان بلوكي" پيوند زناشويي مي بندد.
مرحوم "كربلايي محمدجعفر آتشي" كه از افراد باسواد زمان خود بوده، با راهنمايي مرحوم "رئيس غلامعلي سملي" وارد اداره ی ثبت و احوال مي شود. اولين سه جلدهاي (شناسنامه) مردم منطقه توسط اين افراد نوشته شده است. ايشان به خاطر شرايط كار در شهرستان هاي كنگان و لامرد مجبور مي شوند، خانواده را در دهرود تنها گذارند.
با قدرت گرفتن رژيم "رضاخاني" و مبارزه با سران عشاير و قبايل، از جمله جد مادري مرحوم "آتشي" كه "ميرزاحسين بلوكي" باشد، تحت تعقيب و به اروميه تبعيد مي شود كه در مسير راه كشته مي شود.
از اين تاريخ است كه سايه ی شوم فقر و بی سرپرستي و اذيت و آزار عده اي مخالف چنان عرصه بر خانواده ی "آتشي" تنگ مي كند تا جد پدري ايشان در سمل، مرحوم "رئيس غلامرضا" به ياري آن ها مي شتابد و "منوچهر" چهار ساله همراه مادر و دو خواهر و يك برادر را مجدداً ‌به سمل باز مي گرداند.
يكي از خواهرها به نام "هاجر" در سمل فوت مي كند. از اوضاع دشوار آن زمان بعدها خود شاعر به عنوان روزهاي سخت سمل نام آورده است.
"منوچهر آتشي" تا سن 15 سالگي در سمل مي ماند. سپس به مدت يك سال و نيم در روستاي چاهكوتاه و بعد از آن براي ادامه تحصيل به شهر بوشهر نقل و مكان مي كنند. در آن جا است كه استعدادهاي نهفته ی شاعر مجال شكوفا شدن يافته و مدارج درسي را به سرعت طي مي نمايند و پس از پايان دوره ی ابتدايي و راهنمايي وارد دانش سراي تربيت معلم شيراز شده و همزمان فعاليت ادبي وي شروع مي شود.
شغل مقدس معلمي را انتخاب نموده و بعد از آن قدم به عرصه ی هنري و ادبي در راديو و تلويزيون مي گذارد.
 در سال 1359 وي به افتخار بازنشستگي نایل گشته و راهي منطقه ی زادگاهش در بوشهر مي گردد. فقر مالي و مشكلات خانوادگي و درآمد اندك كه حداقل تكافوي مخارج او را نمي نمايد، به ناچار تصميم به كار در طرح گاز طبيعي كنگان را برايش به دنبال دارد. سپس همراه خانواده ی مرحوم برادرش راهي تهران مي شوند. نتيجه اين كه آن بزرگمرد عرصه ی ادب و هنر با وجود مبارزه با فقر و مشكلات عديده، هيچ گاه دست نياز و تملق به سوي كسي دراز ننمود.
و غرض اين كه شهامت و مناعت طبع وي، باشد كه سرمشقي براي پويندگان راه دشوار آزادگي و سربلندي ايران عزيز گردد... .


نوشته شده در تاريخ شنبه 31 تیر1385 توسط عبدالهي

دلتنگیه شاید شما این زبون رو نفهمید آخه محلیه .

دلم بر لامرد تنگ آویذه . یه 4 – 5 سالی وایوو نرفتم . ای ی ی  ی ی روزگار .

دلم میخوا برم لامه .

صو گه گیمین که پاویذم دیبامون (خدابیامرز) با پیرزناش ا سایه ی دیوار نشسون و یه کیلی سورویی و روغن و چایی هم تو سینی ناهاذوو دیبامون بگو : علی ، جان ، بیو ناشتا بخور .

دلم میخوا بزنم تو صحرا زیر سایه گز تو گرما دراز بکشم .

دلم میخوا با بچها برم زیر یه کناری و با سنگ ا جونش آویم تا دو تا دونه کنار بفته و بخوریم .

دلم میخوا تو گرمای گرم تاووسون سر ظهر بریم بجخیم ا حوضین .

دلم میخوا برم خونه خالمون هر رو بعد از ظهرا با بچه ها والیوال بازی بکونیم .

دلم میخوا برم کو به امیذ یه ولمی تو گرمای تاووسون بگردیم بعدشم خسته و خورد واییم بفتیم زیر کولر گازی .

دلم میخوا با بچه ها بریم هل بازین بعذشم یکی خنج بخوره دعوا واوو و بازی خراب آوو  .

دلم میخوا ماه محرم برم شوی پای میلس بیشینم و نگه گیریخ کردن مردا و زنا بکنم .

یا آخر شو بریم میلس و پای تش که بر قلون مینن ویسیم و با تشا ور بریم.

 

 دی زودی پاوه می خیم بریم خونه باپیروا

پاوه تو ره که می ریم یه خوردی کاکل هم ادومن فرودگاه بچینیم . می خیم تلیت دو بزنیم با دو کچه پیا


نوشته شده در تاريخ شنبه 30 اردیبهشت1385 توسط عبدالهي

كامبادن: اين نوشتار سال گذشته و همزمان با صدور بیانیه مشترک حزب پان‌ایرانیست و حزب دمکرات کردستان ایران از سوی دكتر سهراب اعظم‌زنگنه ـ دبير حزب پان‌ايرانيست ـ نگاشته شده كه تا كنون به دلايلی امكان انتشار آن فراهم نگرديده بود. اين شانس و افتخار را داشتم كه نسخه‌ای از آن را از سوی دكتر سهراب اعظم‌زنگنه دريافت كنم و با كسب اجازه از ايشان نسبت به انتشار آن اقدام نمايم.

 شنبه 27 اسفند 1384

نگارننده (دكتر زنگنه) كه خود از وابستگان يكی از ريشه‌دارترين و بزرگ‌ترين و خوشنام‌ترين خاندان‌های كرد حکومتگر (زنگنه) در بخشی از كردستان (كرمانشاهان) می‌باشد، در اين نوشتار با شرح مختصری از تاريخ كردستان و جنبش‌های كردی به بررسی جايگاه و عملكرد جمهوری كردستان به رهبری زنده‌ياد قاضی محمد می‌پردازد.         

به نام خداوند جان و خرد

پاينده ايران

برگ‌هايی از تاريخ ...

 جمهوری كردستان ، ايران‌خواه يا تجزيه‌طلب؟

دكتر سهراب اعظم‌زنگنه ـ دی‌ ۱۳۸۳ خورشیدی 

 شادروان مصطفی بارزانی: هر كجا كرد است آنجا ايران است.

از سخنان شادروان دكتر عبدالرحمن قاسملو كه بارها توسط استاد عبدالله حسن‌زاده تكرار شده است: ما هيچ كسی را از خودمان ايرانی‌تر نمی‌دانيم.

اينك كه دو حزب نيرومند و ايران‌خواه پان‌ايرانيست و دمكرات كردستان ايران در مسير مبارزه حق‌طلبانه، رهايی‌بخش و عظمت‌خواه ملت ايران به كوششی هماهنگ برخاسته‌اند و اقدام بزرگ و استراتژيك آنها چون خاری به چشمان حسودان منحرف و نيروهای ضد ملی و تفرقه اندازان مبارزات قوم كرد و بيگانه پرست فرو رفته و نمی‌توانند اتحاد و يگانگی همه اقوام جامعه بزرگ ايرانی را تحمل نمايند، بر آن شدم كه هم‌ميهنانم را در حد توان با تاريخ مختصر قوم كرد و خواست‌های تاريخی آنها و كوشش‌ها و دلبستگی‌هايشان به يگانگی اقوام ايرانی در عين حق‌خواهی‌های ويژه قومی آشنا نمايم، بديهی است كه ذكر حوادث و نظريات آورده شده در زير صرفاً برای روشنگری است تا همگان بدانند كه اولاً قوم بزرگ كرد و ثانياً همه اقوام ايرانی در درازای تاريخ عليرغم شيوه‌های گوناگون بيانی و علمی و اشتباهات احتمالی هرگز قدمی در مسير تجزيه‌طلبی برنداشته‌اند و خواستی جز ايجاد ايرانی آباد، آزاد و دمكرات ندارند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 فروردین1385 توسط عبدالهي
لامِرد شهری است در جنوب استان فارس. از شمال به لارستان از مشرق به شهرستان بستک در استان هرمزگان از جنوب به بندر لنگه در استان هرمزگان و از مغرب به جم متصل می‌‌شود.

این شهر دارای امکانات خوب و فرودگاه است.

این شهرستان مرکب از بخشهای مرکزی، علامرودشت، مهر و اشکنان... و به مرکزیت شهر لامرد.

شهرستان لامرد از شمال و شمال شرقی به شهرستان لار، از شرق و جنوب به شهرستان بندر لنگه (استان هرمزگان) و از جنوب غربی و غرب به شهرستان کنگان (استان بوشهر) محدود است.

رشته کوه سادول، واقع در جنوب، آن را از شهرستان «بندر گاوبندى » جدا می‌کند و کوههای «تخته سروه دیوانی»،‌ «تنگ خور و هوا» آن را از شهرستان «لار» جدا می‌سازد و کوههای «ماده» و «هفتچین» مرز میان این شهرستان و شهرستان «کنگان» را تشکیل می‌دهند.

شهرستان لامرد، از چند رشته کوه موازی که جهت آنها از شمال غربی به سوی جنوب خاوری است تشکیل یافته و دشتهای هموار و نسبتاً پهناوری چون «گله‌دار»، «مهر»، «علامرودشت»، «دشت مرکزی» که در میان رشته کوههای مذکور جای دارند نواحی هموار و مسکونی آن را تشکیل می‌دهند.

کوه «لنگه» آسیایی با ارتفاع 1694 متر بلندترین کوه این شهرستان است و کوههای «تنگ خور» (1463 متر) و «علامرودشت» (1430 متر) نیز از دیگر کوههای بلند شهرستان لامرد به شمار می‌آیند و رودخانه‌های «بیرمی» و «گاوبندی» که خشکرودهایی بیش نیستند، رودهای این شهرستان را تشکیل می‌دهند. آب و هوای شهرستان لامرد بسیار گرم و خشک است.


شهرستان لامرد در جنوب استان فارس با 5683/4 کیلومتر مربع مساحت در طول جغرافیایی 52 54 و عرض جغرافیایی 27 28 در جنوبی‌ترین نقطه استان فارس واقع شده است و 46%‌ از مساحت کل استان را به خود اختصاص داده است. از شمال با شهرستان «لار» و «فیروز آباد» و از طرف جنوب با استان هرمزگان و از جنوب و غرب با استان بوهشهر همسایه می‌‌باشد. با اختلاف ارتفاع 450 تا500 متر از سطح دریا و متوسط بارندگی سالیانه حدود 250 میلیمتر با ویژگی سیل آسا در مدت کوتاهی از سال ( سه ماه سال) و تبخیر سالیانه 4000 میلیمتر دارای آب و هوای گرم و خشک می‌‌باشد، حداکثر گرما در فصل تابستان 50 درجه سانتیگراد بالای صفر و سردترین زمان آن صفر درجه سانتیگراد می‌‌باشد.

وجود یک رشته‌کوه بلند، شهرستان لامرد را به دو بخش و قسمت مجزا یکی دشت مرکزی ( شامل قسمت اعظم بخش مرکزی، بخش اشکنان، بخش مهر، بخش گله‌دار) و دیگری دشت علامرودشت (شامل قسمتی از بخش مرکزی و بخش علامرودشت) تقسیم نموده است. بافت روستاهای آن طولی، در کنار محورهای ارتباطی اصلی به شهرستان شکل گرفته است و اکثراً در دامنه کوه هستند. لازم به ذکر است پیش از آنکه لامرد به شهر تبدیل شود خود روستائی از دهستان تراکه از توابع بخش کنگان شهرستان بوشهر استان فارس بوده است. اما با تغییر در تقسیمات کشوری روستای لامرد دهستان تراکمه به مرکز بخش لامرد تبدیل شد که شامل 6 دهستان تراکمه، وراوی، گله‌دار، علامرودشت، بیرم و اشکنان بوده است. لامرد تا سال 1368 یکی از بخش‌های شهرستان لار بود، اما از این سال شهرستان شد و هم‌اکنون دارای شش بخش می‌باشد که عبارتند از: 1- بخش مرکزی: در برگیرنده 4 دهستان به نامهای خوزی، سیگار، وراوی و چاهورز. 2- بخش مهر: شامل دو دهستان مهر و اردوان. 3- بخش اشکنان : در برگیرنده دو دهستان به نامهای اشکنان و کال. 4- بخش علامرودشت: شامل دهستانهای علامرودشت و خیرگو. 5- بخش گله‌دار: شامل دو دهستان به نامهای گله‌دار و اسیر. راه‌های ارتباطی لامرد با شهرستان‌های اطراف و کشورهای دیگر عبارتند از: 1- محور لامرد_خنج: این مسیر به طول 140 کیلومتر تا خنج می‌‌باشد، که ارتباط این شهرستان با شهرستان های شمالی فیروزآباد، لار، جهرم و مرکز استان میسر می‌‌سازد. 2- محور لامرد_بندر طاهری: این محور به طول 86/5 کیلومتر، لامرد را به استان بوشهر منتقل می‌‌سازد. 5- فرودگاه بین‌المللی: یکی از ایده‌آل‌ترین راههای ارتباط این شهرستان با سایر نقاط کشور و جهان وجود همین فرودگاه می‌باشد که علاوه ‌بر پروازهای داخلی، پروازهای خارجی نیز در آن صورت می‌گیرد و در زمان وقوع حوادث بهترین وسیله کمک‌رسانی به آسیب‌دیدگان ناشی از حوادث طبیعی می‌باشد.


نوشته شده در تاريخ جمعه 19 اسفند1384 توسط عبدالهي
مراسم بومي كه ساليان سال در اين ديار تركيبي نو يافته تركيبي از مراسمات و اشعار اقوام مهاجري كه در اين ديار پاي نهاده و بر پهناي تراب هستي معمول گرديده اند .

 مراسم عروسي       بازيهاي محلي        ضرب المثلها               


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 آبان1384 توسط عبدالهي

در چند روز آينده شاهد مطالب جديد در مورد قوم كهن زنگنه خواهيد داشت بزودي خاطرات و دلاوريهاي زنگنه ايها در جنوب ايران در اين وب سايت مكتوب خواهد گرديد . به اميد قدوم سبزتان مي مانيم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 آبان1384 توسط عبدالهي

تاریخچه ایل زنگنه

شیخعلی خان زنگنه وزیر شاه سلیمان از ایل زنگنه بود. این ایل را برخی کرد و بعضی لر دانسته اند. معین الدین نطنزی, زنگنه را جزو قلمرو اتابکان لر محسوب می کند و زنگنه را جزو طوایفی نام می برد که به حکم اتابکان لر گردن گذارده بودند1. تذکره الملوک ایل زنگنه را در مجموعه ای مرکب از ایلات کرد و لر نام می برد2. شرفنامه بدلیسی امرای کرد ایران را به چهار شعبه مشتمل دانسته که زنگنه یکی از آن هاست3. بسیاری از نویسندگان معاصر نیز در کرد بودن زنگنه تردید نکرده اند4. با توجه به قراین و شواهد موجود, کرد بودن ایل زنگنه قطعی است. دربارهء وجه تسمیهء زنگنه اقوال گوناگون است. برخی منابع این نام را برگرفته از نام مکانی می دانند که این ایل در آن جا می زیست5. برخی نام زنگنه را منبعث از زنگه شخصیت افسانه ای در حماسه ملی ایران می دانند6. زنگنه ها خود را بازمانده زنگه می دانند7. مردوخ خاستگاه زنگنه را عراق دانسته و زنگنهء عراق را ساکن کرکوک و خانقین, در اطراف کفری و ابراهیم خانمی و اراضی سوماک می داند8. همه منابع مربوط متفق القولند که ایل زنگنه به منظور یاری پادشاهان صفوی از منطقه اصلی خود کوچیده و در منطقه جدیدی سکنی گزیده است. آن ها شاه اسماعیل اول را در جنگ هایش یاری داده اند9. زمان مهاجرت زنگنه به داخل قلمرو ایران دقیقا مشخص نیست. نویسنده ای زمان مهاجرت زنگنه را پس از حمله مغول می داند و به قول او آن ها در این زمان مجموعا سیصدهزار نفر می شدند که به صحرای قراباغ در شمال آذربایجان کوچیدند و در آن جا حکومتی تشکیل دادند10. اما عمده منابع گواه آن است که مهاجرت زنگنه همزمان با تشکیل دولت صفوی توسط اسماعیل اول بوده است11. هم چنین گفته شده ایل زنگنه پس از ورود به ایران در کرمانشاه سکنی گزیدند12. به هرحال افراد ایل زنگنه در زمان اسماعیل اول سیادت وی را پذیرفتند و تحت فرمان وی درآمدند و نزد وی به مقامات بالا رسیدند13. ایل زنگنه در رکاب شاه اسماعیل در جنگ های متعدد وی به ویژه با عثمانی ها شرکت کرد. یکی از این جنگ ها چالدران بود14. در زمان تهماسب اول نیز چندتن از سرداران کرد زنگنه سلیم خان زنگنه و حیدرخان زنگنه به فرماندهی اسماعیل میرزا15 با عثمانی ها جنگیدند16. شاه تهماسب برای تقویت مرزهای شرقی ایران در مقابل تهاجمات ازبک ها برخی کردهای زنگنه را به خراسان منتقل کرد17. ایل زنگنه هم چنین در زمان سلطان محمدشاه در جنگ های ایران و عثمانی در قراباغ با عثمانی ها نبردکرد18. در سال 5ـ7/984ـ1576 یعنی زمان شاه محمد, افرادی از ایل زنگنه به عنوان حاکم سنقر و کرمانشاهان منصوب شدند که حکومت آن ها بر آن جا تا قرن هفدهم میلادی19 دوامآورد20. در زمان عباس اول افراد ایل زنگنه در حکومت, سپاه و دارای موقعیتی بودند یکی از این افراد علی بالی زنگنه بود که شاه عباس او را نزد الله وردی خان فرستاد تا احکام شاه عباس را مبنی بر فتح بغداد به او برساند21. در زمان عباس اول به هنگام عزیمت وی به منظور سرکوبی ملوخان اردلان و تسخیر کردستان علی بالی بیگ زنگنه که سابق جلودار مخصوص شاه عباس بود واسطه ایجاد صلح بین شاه عباس و ملوخان شد. ملوخان تحت تاثیر سخنان علی بالی بیک, تسلیم شاه عباس شد و خلعت گرفت. بعدها در زمان خان احمدخان اردلان پسر ملوخان مجددا ماموریت کردستان یافت, چراکه خان احمدخان به دولت عثمانی ملتجی شده بود و از آن ها کمک دریافت می کرد تا به تصرف کردستان دست یازد22. علی بالی بیک هم چنین مدتی در زمان عباس اول, امیر خراسان بود23. علی بالی بیک به تاریخ 1618م1028/ق از مقام جلوداری به منصب امیرآخورباشی ارتقا یافت24. تا سال 1047ق در این مقام باقی ماند و در این سال منصب مزبور به شیخعلی خان پسرش انتقال یافت25. اما پیش تر از وی برادرش شاهرخ سلطان به این مقام منصوب شده بود26. نویسنده ای سال انتصاب شاهرخ سلطان را به مقام امیرآخورباشی 1632م1044/ق دانسته است27. در سال 1047 شیخعلی خان به جای وی که به امارت ایل زنگنه ارتقایافته و حاکم سنقر, هرسین, کرمانشاه, بیستون و کلهر شده بود28, به مقام امیرآخورباشی رسید. البته, شاهرخ سلطان سال ها پیش از آن, در سال 1039ق به امارات خواف منصوب گردیده بود29. شاهرخ سلطان در نهم جمادی الاولی 1049ق درگذشت و به جایش شیخعلی خان به امارت زنگنه منصوب گردید. به جای وی نیز برادرش نجفقلی بیک به مقام امیرآخورباشی جلو رسید30. در منابع آمده است که علی بالی بیک یکی از ملاکین بزرگ کرمانشاهان بود این که ملک کرمانشاهان ملک شخصی و خریداری شده علی بالی بیک بوده و یا این که از طرف شاهان صفوی به سکبیل تیول به وی واگذار شده بود, مشخص نیست31. البته نویسنده عباسنامه, کرمانشاه را تیول زنگنه معرفی می کند32. در این که علی بالی خان دارای روستاهای متعدد در غرب ایران بود تردیدی نیست, چنان چه نویسنده خلاصه السیر اشاره به یکی از آن ها به نام سرخآباد دارد33. در زمان شاه عباس دوم افراد خاندان زنگنه هم چنان راه ترقی را پیمودند. در این میان نجفقلی خان به عنوان فرمانده بخشی از سپاه در مرزهای شرقی ایران خوش درخشید. وی در قضیه محاصره قندهار به جد ایفای خدمت کرد و مورد لطف شاه قرارگرفت34. نجفقلی بیک در زمان شاه عباس دوم با وجود آن که شروع خوبی داشت و پیوسته مورد لطف شاه بود, اما سرانجام مغضوب شاه واقع شد و از دستگاه حکومت طرد گردید. اما با جلوس شاه سلیمان دوباره مورد لطف دربار قرار گرفت 35. در سال 1055ق شهر خواف در خراسان به اقطاع دوستعلی خان زنگنه داده شد36. در سال 1057ق دوستعلی خان از زمره امرایی بود که در محاصره قندهار شرکت داشتند37. در سال 1058ق حکومت ولایت گرمسیر با توابع و ملحقات و مضافات به دوستعلی خان حاکم ایل زنگنه که در این وقت تیولدار ولایت خواف و باخرز خراسان بود داده شد 38. از سال 1653م1064/ق به بعد شیخعلی خان, خان قبیله کلهر و تیولدار سنقر و کرمانشاه شد39. با مطالعه منابع متوجه می شویم که آبادانی کرمانشاه عمدتا توسط شیخعلی خان صورت گرفت, چراکه در سال 1004ق کرمانشاه به نام مزرعه ای معروف بود, اما در نیمه دوم قرن یازدهم هجری کرمانشاه عمران و آبادی خود را ازسر گرفت و شیخعلی خان از زمان عباس دوم در عمارت آن بسیار کوشید40. شیخعلی خان به سال 1066ق حکومت سنقر و دینور را نیز در دست داشت41. روی هم رفته باید گفت که ایل زنگنه در دورهء شاه عباس روز به روز بر اهمیت خود افزود و مناصب نسبتا والایی به دست آورد و مسیری را که از زمان اسماعیل اول در آن گام نهاده بود با سرعت بیش تر طی کرد و به مقصد نهایی, که رسیدن به قدرتمندترین منصب بعد از منصب شاه باشد, نزدیک شد. در زمان شاه سلیمان و به ویژه پس از رسیدن شیخعلی خان به وزارت عظمی, ایل زنگنه بسیار قدرتمند شد و کارگزاران بسیاری از ولایات (اعم از ممالک و خاصه) از ایل زنگنه تعیین شدند. چنان که در سال 1086ق طایفه زنگنه به معیت حسینعلی خان زنگنه که به حکومت بهبهان و کوه گیلویه منصوب شده بود, به بهبهان رفتند و پشت کوه را قشلاق و پیش کوه را ییلاق خود قرار دادند42.

زندگی نامه شیخعلی خان زنگنه

شرح زندگی شیخعلی خان زنگنه به ویژه دوره قبل از وزارتش کار مشکلی است, چراکه, منابع موجود چندان اشاره ای به این مطالب ندارند, لذا کوشیده ایم هر اطلاعی را اگرچه خیلی ناچیز باشد ارج نهاده و در این مجموعه بیاوریم. شیخعلی خان زنگنه فرزند علی بالی بیک زنگنه از ایل کرد زبان زنگنه بود. شیخعلی خان در سال 1020ق متولد شد43. در مورد محل تولد و چگونگی تربیت و سپری شدن طفولیت او اطلاعی در دست نیست. اولین گزارش در شرح حال وی پس از تولد, مربوط به تاریخ انتصاب وی به مقام امیرآخورباشی جلو است. شیخعلی خان در رمضان 1047ق به جای برادرش شاهرخ سلطان که به مقام امارت ایل زنگنه ارتقا یافته بود به مقام امیرآخورباشی جلو رسید44. وی در نهم جمادی الاولی 1049ق پس از فوت برادرش شاهرخ سلطان به امارت ایل زنگنه رسید 45. شیخعلی خان در زمان عباس دوم ظاهرا به سال 1653م1064/ق به عنوان حاکم کرمانشاه منصوب شد46. وی در طی ایامی که حکومت کرمانشاهان را در دست داشت, شایستگی های خود را به ظهور رسانید. او در طی ایام مذکور دست به عمران و آبادانی کرمانشاه گشود47. هم چنین در آن ایام واسطه بین مخالفان منوچهرخان حاکم لرستان و شاه شد و عرایض آن ها را به عرض شاه رسانید48. شیخعلی خان هم چنین در سال 1063ق که حاکم کرمانشاه بود سلمان خان حاکم کردستان را که در این سال مصمم به پناه جستن به خاک عثمانی بود گرفتارکرد و او را نزد شاه عباس دوم فرستاد49. که این امر حاکی از وفاداری شیخعلی خان به خاندان صفوی بود. شیخعلی خان به سال 1066ق به حکومت سنقر و دینور تعیین گردید50. او در سال 1666م1077/ق از زنگنه به اصفهان فراخوانده شد و به عنوان سردار به منظور جلوگیری از حملات ازبک ها به نواحی شمال خراسان فرستاده شد 51. با مطالعه منابع می بینیم که شیخعلی خان در امور نظامی فرماندهی برجسته بود و بارها این امر را به ثبوت رسانده بود. شاردن از شیخعلی خان به عنوان فرمانده نظامی برجسته که سابقه سی ساله در این کار داشته یاد می کند52. حیات سیاسی شیخعلی خان بعد از مرگ عباس دوم و جلوس صفی دوم نه تنها منقطع نشد بلکه خود آغاز شکفتگی جریانی بود که او را به اوج رساند و منجر به ارتقای وی به مقامات بالای اداری شد. تا جلوس صفی دوم شیخعلی خان هنوز حکومت کرمانشاه را در دست داشت و پس از حمله ازبک ها به ایران مجددا به جنگ با آن ها فراخوانده شد و فرماندهی بخشی از سپاهیان به عهده او محول گشت و به جای وی برادرش به حکومت کرمانشاه رسید53. پس از آن که او صلاحیت خود را در مسائل نظامی به اثبات رسانید, در سال 1668م / 1079ق بلافاصله پس از استعفای بوداق سلطان تفنگچی آقاسی به جای او منصوب شد و حکومت کرمانشاه نیز به یکی از پسرانش به نام سلیمان خان واگذار گردید54. سرانجام شیخعلی خان به مقام وزارت انتخاب شد. در مورد سال انتخاب شیخعلی خان به وزارت, نظریات مختلف است. شاردن سال مزبور را 1668م1079/ق می داند 55. هم چنین نویسنده ای دیگر, سال انتصاب وی را به وزارت 1079ق عنوان کرده است56. اعتمادالسلطنه نیز سال مزبور را سنه 1079ق / 1668م57 و عبدالحسین خاتونآبادی این سال را 1080ق دانسته است58. میرزا محمد سعید مشیزی نیز سال انتصاب شیخعلی خان را به وزارت سال 1080ق مطرح کرده است59. منبع دیگری سال 1669م1079/ق را معرفی می کند60. میرزاحسن فسایی این تاریخ را بسیار بعدتر یعنی 1084ق نوشته است 61. و نویسنده تذکره نصرآبادی که تاریخ نگارش اثر خود را 108ق62 ذکر کرده است در چندین جا63به صراحت وزارت شیخعلی خان را در زمان نگارش کتاب یاد کرده است. بحث دربارهء این که دقیقا کدام یک از تواریخ فوق صحیح است کاری بس مشکل است, چراکه, برخی از آثار فوق در زمان شاه سلیمان تالیف یافته است. اما شاید بتوان صحت یکی از تواریخ مذکور را محتمل تر دانست. تاریخ منقول در وقایع السنین والاعوام و تذکره صفویه کرمان می تواند صحت بیش تری داشته باشد, چراکه منابع مذکور در زمان شاه سلیمان نوشته شده اند و نویسندگان برخی از آن ها در زمان انتخاب مزبور حضور داشته اند. اگرچه سیاحتنامه شاردن و مختصرالتواریخ و تذکره نصرآبادی نیز در زمان شاه سلیمان نگاشته شده اند ولی به واسطه همزمان نبودن حضور شاردن در ایران با زمان انتصاب شیخعلی خان و نیز دوربودن نویسنده مختصرالتواریخ از ایران و عدم تصریح تذکره نصرآبادی به تاریخ انتخاب مزبور, تواریخ مکتوب در منابع مذکور چندان صحیح به نظر نمی رسد. بعلت انتخاب شیخ علی خان به وزارت در اوضاع زمانه ایران نهفته است, چراکه دورهء مورد بحث دورهء آشفتگی اوضاع بود که ناامنی از هر حیث همه جای مملکت را فرا گرفته بود. این ناامنی و خرابی اوضاع به قدری شدت داشت که منجمین به هنگام انتصاب شیخعلی خان به وزارت عظمی دوره وزارت وی را یک سال پیش بینی کردند64. آشفتگی مرزهای ایران در شرق به واسطه تهاجمات ازبک ها و ناامنی مرزهای غربی به واسطه شورش ها و غارت های کردها بیش ترین تاثیر را در انتخاب شیخعلی خان داشت. اگرچه وی بارها توانایی خود را در منکوب کردن و دفع حملات ازبکان نشان داده بود و از طرف دیگر کرد بودن و وفاداری و دینداری و صداقت وی عواملی بسیار موثر در فروکش کردن شورش های کردها می توانست داشته باشد. ظاهرا همان گونه که عزل فتحعلی خان داغستانی لزگی از وزارت عظمی توسط شاه سلطان حسین منتهی به شورش لزگیها شد65, انتصاب شیخعلی خان که کرد بود و نیز دارای ایلی قدرتمند به عنوان پشتوانه بود نیز می توانست شورش را در مرزهای غربی فرونشانده و یا از شورش آن ها پیشگیری نماید. این شورش کردها از زمان عباس دوم در مرزهای غربی بحرانی جدی ایجاد کرده بود. شاه عباس می کوشید این بحران را با گفت و گو و روش صلحآمیز فرونشاند66. اما به نتیجه ای نرسید. اما شیخعلی خان توانست امنیت را نه تنها در غرب بلکه در مرزهای شرقی نیز برقرار کند. در این که شیخعلی خان به هنگام انتصابش به وزارت دارای مقام امیرآخورباشی جلو و یا تفنگچی آقاسی بود اقوال مختلف است. میرزاحسن فسایی و محمدحسن خان اعتمادالسلطنه شیخعلی را به هنگام انتصابش به وزارت عظمی صاحب مقام امیرآخورباشی جلو می دانند67. اما نویسندگان خلاصه السیر, از شیخ صفی تا شاه صفی و تذکره صفویه کرمان مطالبی نگاشته اند که از مطالعه آن ها می توان فهمید که شیخعلی خان به هنگام رسیدنش به مقام وزارت عظمی نمی توانسته امیر آخورباشی بوده باشد, زیرا اولا: میرزا محمدسعید مشیزی خود در کتابش تصریح کرده است که شیخعلی خان به هنگام رسیدن به مقام وزارت عظمی دارای مقام تفنگچی آقاسی بود. ثانیا در منابع پیش تر آمده است: شیخعلی خان که در سال 1047 به مقام امیرآخورباشی جلو رسیده بود68 در سال 1049ق به امارت ایل زنگنه رسید و برادرش نجفقلی بیک به جایش امیرآخورباشی جلو شد69. بنابراین شیخعلی خان به سال 1080ق که به وزارت رسید نمی توانسته مقام امیرآخورباشی جلو داشته باشد. شیخعلی خان پس از رسیدن به وزارت, تمام کوشش خود را صرف اصلاح و انتظام امور نمود. اما به علل گوناگون, سرانجام تقریبا پس از دوسال وزارت از طرف شاه سلیمان معزول و خانه نشین شد70. سال عزل شیخعلی خان 1082ق ذکر شده است71. علت ظاهری عزل وی را از وزارت, مخالفت وی با شراب خواری شاه یا حداقل عدم همراهی با شاه در شراب خواری دانسته اند72. در میان منابع تنها نویسندهء نامعلوم مختصر التواریخ است که عزل وی را از وزارت, برعکس اقوال متداول, در کثرت افراط و پی تعیش در لهو و لعب شیخعلی خان نوشته است. بدیهی است این قول ابدا نمی تواند صحت داشته باشد. اگرچه, همان گونه که در مبحث ویژگی های اخلاقی شیخعلی خان خواهیم گفت بدیهی ترین و مشخص ترین ویژگی اخلاقی شیخعلی خان بر طبق همه منابع موثق, مخالفت وی با میگساری و شراب خواری بوده است. در مورد علت عزل شیخعلی خان روایتی دیگر نیز هست که جای تامل دارد. این روایت توسط نماینده کمپانی انگلیس در ایران نقل شده است. او خبر داده است که شاه سلیمان در یکی از حالات مستی به کورکردن یکی از برادران خودش فرمان داده بود. ملکه مادر با نظر او مخالفت می کند اما این عمل مادر, خشم شاه را برمی انگیزد. چنان که شاه شمشیر می کشد و مادرش را زخمی می کند و به دستور پسرش شاه سلیمان از درمان او خودداری می کنند. او نیز با پرت کردن خود از بالای بام, اقدام به خودکشی می کند. در این هنگام شیخعلی خان به این عمل شاه اعتراض می کند و شاه خشمگین شده و او را از وزارت عزل کرد74. در ایام غیبت وی از وزارت, هرگز صدراعظمی به جای وی منصوب نشد74. شاردن می نویسد که در ایام فترت مزبور سه نفر از بزرگان دربار متعهد به اداره امور وزارت عظمی بودند75. به نظر می رسد در ایام غیبت شیخعلی خان از وزارت قسمت عمده کارهای مربوط به وزارت را کیخسروخان تفنگچی آقاسی انجام می داد و میرزاصادق مستوفی الممالک به امور دادوستد دفتری می پرداخت و کیخسرو بعدها وظیفه وی را نیز ضمیمه خود نمود و به این وسیله به اقتدار خود افزود76. به نظر می رسد که مقصود شاه سلیمان از عزل شیخعلی خان هرگز عزل قطعی و همیشگی وی نبوده باشد. چه اولا: به جای او اعتمادالدوله ای انتخاب نکرد. ثانیا: شیخعلی خان در طول مدت غیبت خود گاه گاهی به حضور شاه می رسید, چراکه او را از حضور در دربار و حرم محروم نساخته بودند77. سرانجام ایام فترت به سرآمد و شیخعلی خان (در سنه 1083ق) نواب اشرف را به نوازشات خسروانه اختصاص داد78. و از طرف خود با عزت و اکرام و افتخار به کار خویش منصوب نمود و پس از آن دیگر شاه به نوشیدن شراب وادارش نکرد79. مرحله دوم وزارت وی که از سال 1083ق آغازشده یکی از طولانی ترین ادوار وزارت در تاریخ صفویه بود. شیخعلی خان در طی این مدت طولانی اختیارات زیادی در اداره کشور کسب کرد و به این وسیله تاسیسات و اصلاحات اساسی در ساختارهای متعدد حیات اداری, اقتصادی, نظامی و سیاسی کشور به وجود آورد.

ویژگی های شیخعلی خان

توصیفاتی که در برخی منابع مربوط به عصر صفوی در مورد ویژگی های اخلاقی شیخعلی خان وجود دارد, به اتفاق مبین نکات غالبا مثبت در وی می باشند. آن چه در مورد وی بیش تر نقل شده است دلبستگی های مذهبی وی می باشد. او حتی ظاهر خود را برخلاف رسم دربار به شکل یک مسلمان معتقد درآورده بود. شیخعلی خان شخصیت بسیار عاقل, باهوش و فوق العاده متفکر و مدبر و کامل العیار بود80. قد و قامت شیخعلی خان فوق العاده متناسب و رشید و شایان توجه بود صورت و سیمایش نیز جلوهء بسیار خوب و خوشی داشت قیافه او از حیث برازندگی عدیم النظیر به نظر می رسید. آرامش مدام و ملایمت از چشمان روشن و رخسار ساده اش تجلی می کرد به طوری که به هیچ وجه آثار و علائم اشتغال خاطر که در قیافه اغلب وزرای اعظم مشاهده می شد در صورت وی دیده نمی شد. در سیمایش نشانه های یک اندیشه آرام و آزاد و قادر به کف نفس کامل و مسلط بر خویشتن نهان بود به طوری که اگر کسی قبلا او را می شناخت به هیچ وجه نمی توانست وی را مصدر مهمات و معضلات یک امپراتوری عظیم و وسیعی بداند. کسانی که او را می شناختند خوارق عاداتی از زندگی ساده و مختصر وی حکایت می کردند. موثقین اظهارداشتند که باطن و ظاهر این شخصیت کاملا یکی بود و چنان که در گفتار و کردار و صورت و سیمای وی هیچ گونه آثار تکبر و تبختری مشاهده نمی شد, روح و مغز و قلبش نیز خالی از هرگونه آلایش بود. مشاهده پوشاک و مطالعه اوضاع منزل و بالاخره ملاحظه سفره وی, این حقایق را مثبت و مسلم می داشت81. او به عکس دیگر درباریان دارای مکحاسنی خاکستری رنگ و تقریبا بلند بود و به هیچ وجه طبق رسم روز با خضاب به رنگ سیاه درنمیآورد82. شیخعلی خان مردی دیندار و خداترس و پرهیزکار بود. وی فقط یک زن داشت و از عیش و عشرت بیزار بود. او شمی قوی برای عدالت داشت و رشوه نمی گرفت83 و از تجمل طلبی رایج بیزاربود. هنگامی که بر اسب می نشست فقط چندتن معدود ملازم همراه خود داشت و در آن هنگام جامه ای ساده ولی زیبا و با سلیقه برتن می کرد84. او فساد ناپذیر بود, به طوری که زیربار هیچ گونه توصیه, تحفه, هدیه و رشوه ای نمی رفت 85. شیخعلی خان در کتیبه ای که از خود به جای گذاشته نوشته است که دو قریه از املاک خود را جهت مصارفی نظیر تعمیر کاروانسرای بیستون وقف کرده است86. شیخعلی خان به اعتدال و نظم پای بند بود. با تنجیم و پیش گویی آینده از روی کواکب مخالف بود87. وی حتی در هشتادسالگی88 نیز فردی ارزنده و سواری خستگی ناپذیر بود. بر کار بسیار خوب تسلط داشت و به لحاظ جسمی و فکری از عهده آن بر میآمد89. از ویژگی های دیگر وی که همه منابع مربوطه آن را تصریح نموده اند, خودداری شدید او از شراب خواری است. وی به این جهت عمدتا با شاه اختلاف داشت. او فردی مذهبی و دیندار بود و دستورهای دین را طابق النعل بالنعل مراعات می کرد90. شاه سلیمان بارها به این جهت شیخعلی خان را مورد توهین و اذیت قرارداد. اما وی هیچ گاه تسلیم خواسته های منافی مذهب او نشد و پیوسته با شجاعت عجیب با این تمایل شاه مخالفت کرد. چنان که یک بار شاه شدیدا به پر و پای او پیچید توضیح آن که: شاه که مست و مخمور بود و آرایش صورت صدراعظم خویش را مطابق دربار نمی دید دستورداد ریش او را مثل ریش دیگر درباریان کوتاه کنند91. شیخعلی خان به این جهت بدون کسب اجازه از شاه, دربار را ترک گفت92. شاه وی را به دربار احضارنمود و سپس دست خود را به سوی وی درازکرد و قول داد که به جبران و تلافی توهینات وارد به شخص و مقام وزارت عظمی بکوشد93. با این حال آزار و اذیت شاه سلیمان نسبت به شیخعلی خان تمامی نداشت. چراکه, پادشاه به هنگام مستی از خود بی خود می شد و آن گاه شروع به سربه سر گذاشتن و دست انداختن شیخعلی خان می نمود و علت آن هم عدم همراهی شیخعلی خان با شاه در خوردن شراب بود. روزی شاه سلیمان سخت مست و مخمور بود جام شراب را به شیخعلی خان داد و او را دعوت به نوشیدن کرد, وزیر از خوردن شراب امتناع ورزید و اعلی حضرت به ساقی دستورداد که باده را در بینی وزیراعظم بریزد و این کار انجام شد94. وزیر, نه تنها از خوردن شراب خودداری کرد و در مقابل فرمان شاه در این مورد مقاومت کرد بلکه بعضا شاه را نیز نصیحت می کرد95. شاه سلیمان از شراب نخوردن شیخعلی خان به قدری دلگیر و خشمگین بود که یک بار ضرباتی نیز حواله وزیراعظم کرده بود. به دستور شاه چندین بار سروصورت و لباس و پوشاک وی را با شراب آلوده ساختند و از این قبیل بدرفتاری ها در موقع مستی نسبت به او بسیار اتفاق افتاد96. به هرحال مقاومت شدید وزیراعظم و ایمان قوی وی و نصایح او سرانجام شاه را ملایم تر ساخت و حتی او را آن چنان تحت تاثیر قرارداد که شاه سلیمان به قید سوگند وعده فرمود که دیگر مثل سابق می خوارگی نکند97.

مذهب شیخعلی خان

شیخعلی خان شیعه ای مومن بود. البته به گفتهء کمپفر: گویا او98 پنهانی از طرفداران اهل سنت باشد.99 که این ادعا قابل پذیرش نیست. در تاریخ مشاهده می شود که معمولا شاهان و وزیران از یک مذهب برخوردار بودند. به طوری که خواجه نظام الملک به اهمیت هم مذهب بودن شاه و وزیر تاکید بسیار کرده است و هم مذهب نبودن این دو را عیب بزرگ دانسته است که ضرر آن متوجه دستگاه حاکم است100. بنابراین گروهی شیخعلی خان زنگنه را وزیری سنی مذهب دانسته اند که ظاهرا درست به نظر نمیآید, زیرا گذشته از دلایل دیگر در رد این ادعا, شاه سلیمان زیرک و عاقل بود و به عنوان یک پادشاه شیعه و از سلسلهء سادات نمی توانست وزیری سنی اختیارکند و در انظار عامه به وزیری که دارای مذهب سنی باشد اعتماد کند. از آن جا که زنگنهء به جامانده در عراق دارای مذهب سنت بودند, ممکن است برخی چون کمپفر به این توهم افتاده باشند که شیخعلی خان نیز دارای مذهب اهل سنت بوده است. البته چنان که گذشت این قول, نمی تواند صحت داشته باشد. زیرا اولا: کمپفر که چنین مطلبی آورده است خود با تردید ابراز نظر می نماید. هم چنین به واژه پنهانی متوسل می شود که نشان دهندهء شایعه یا اتهام و جعل است. و مخالفین وزیر, این سخنان را به کمپفر گفته اند و او نیز باورکرده و در کتاب خود نوشته است. ثانیا: افراد ایل زنگنه که عراق را ترک کردند و به خدمت شاه اسماعیل شیعه مذهب درآمدند نمی توانستند از اهل تسنن باشند و مسلما وقتی تصمیم گرفتند به کمک شاه اسماعیل بروند مذهب دیرین را رهاکرده و به مذهب جدید روی آورده بودند. چنان که نوشته اند: ایل زنگنه و بنی اسد در کنار شاه اسماعیل دارای سابقه و سند مذهبی می شوند.101 اگرچه کمپفر انتساب شیخعلی خان را به مذهب اهل سنت با تردید اظهار داشته است و نیز با آوردن لغت پنهانی عدم صحت این ادعا را بیش تر نشان داده است, با این حال علل مطرح شدن چنین ادعایی کنجکاوی فرد را برمی انگیزد. از آن جا که شیخعلی خان به واسطه قدرت فزاینده اش مخالفان زیادی در دربار و حکومت داشت, بعید نیست که این شایعه از طرف آن ها مطرح شده باشد. هم چنین ممکن است کمپفر به این جهت چنین مطلبی نوشته باشد که شیخعلی خان با تقاضای مکرر سفرای اروپایی مبنی بر اعلان جنگ از سوی ایران به عثمانی سنی مذهب مخالفت کرد و کمپفر نیز مانند دیگران این مخالفت را حمل بر هم مذهبی و هم کیشی کرد. غافل از آن که ایران طبق قرارداد زهاب با دولت عثمانی موارد اختلاف را حل کرده بود و دیگر لزومی به جنگ های پرخرج نمی دید. گذشته از همه این ها چنان که گذشت بدیهی است فردی چون شاه اسماعیل اول که مروج شیعه در ایران و دشمن عثمانی های سنی بود نمی توانست در رکاب خود تعداد زیادی سنی مذهب داشته باشد و در زمان شاه سلیمان هم که علمای شیعه قدرت عظیم یافته بودند نمی توانستند یک وزیر سنی مذهب را تحمل بنمایند.

قدرت و اختیارات شیخعلی خان زنگنه برای شناخت میزان اقتدار و اختیار شیخعلی خان زنگنه بایستی به منابع مربوطه مراجعه کرد. کمپفر و شاردن برای تعیین میزان قدرت وزیراعظم وقت102 ابتدا از لغت اعتمادالدوله و وزیراعظم آغازمی کنند. کمپفر می نویسد: این هردو حاکی از بزرگ ترین منصب دولتی است.103 شاردن می نویسد: نخستین شغل کشور, شغل صدراعظمی است که وی را اعتمادالدوله می نامند و کلمه ای مرکب به معنای مایه اطمینان دولت و نیز عمید و عماد به معنای تکیه گاه و ستون دولت است104 قدرت شیخعلی خان بسیار زیاد بود و این را می توان کرارا در تذکره صفویه کرمان دید. بارها اتفاق افتاد که شیخعلی خان, حتی پس از صدور حکم شاه مبنی بر امری, آن را به واسطهء نفوذ خود دگرگون می ساخت و یا قبل از آن که شاه حکمی را صادرکند با دادن نظر مشورتی خود شاه را متقاعد به پذیرفتن نظر خود می کرد105. هم چنین او بارها با پادرمیانی خود جان افرادی را که مغضوب شاه واقع شده بودند نجات داد106. این ها گویای مقام و اعتبار بالای وزیر مزبور نزد شاه بود. از محتوای بعضی از مطالب کمپفر می توان فهمید که در دوره وزارت شیخعلی خان بعضی امور حتما می بایستی فرمان شخصی شاه بر آن ها صادر شده باشد تا به مرحله اجرا درآید و بعضی هم می توانستند بدون امر مستقیم شاه صرفا با امر مستقیم وزیراعظم به اجرا درآیند. لذا وزیر ناگزیر بود که پیوسته در نزدیکی کاخ باشد و حتی منزل او هم جنب کاخ قرارداشت تا به این وسیله انجام بعضی امور که منوط به فرمان شاه بود معوق نماند. هم چنین می فهمیم که حتی آن امر و فرمان مختص شاه نیز اساسا از چهارچوب منظر وزیراعظم توسط شاه صدور می یافت107. شیخعلی خان تمام حکام ایالات و ولایات را تعیین می کرد و مقامات عالی رتبه نظامی را هم او انتخاب می کرد. هم چنین فرماندهان نظامی که به میدان جنگ مامور می شدند همگی با نظر وی تعیین می شدند یا لااقل وی وسایلی برمی انگیخت تا شاه, این مناصب را به هرکسی که می خواهد بدهد108. کمپفر حتی شیخعلی خان را به عنوان دارنده مقام نیابت سلطنت معرفی می کند109. و اعمال سایر حقوق خاص پادشاهی را به دست وی می داند110. تمام بار مملکت بر گردهء شیخعلی خان بود و شاه خود با فراغت و بدون معرفت به اوضاع عمومی و کشوری به زندگی خاص خود ادامه می داد111. کمپفر می نویسد که او در باطن قدرت سلطنتی را اعمال می کند. و شاه فقط در ظاهر صاحب و واجد آن است112. شیخعلی خان نماینده یا نایب کل شاه در کلیه امور شاه و کشور بود هیچ دستور شاه ولو به هر مهری جز با تایید و مهر وی معتبرنبود113. سانسون مالیه, تجارت و روابط خارجه را زیر نظر شیخعلی خان می داند و او را نایب السلطنه کشور معرفی می کند114. شیخعلی خان همهء امور مملکت را مستقلا و به صلاحدید خود انجام می داد و در موارد سخت یا کارهایی که پایانی تردیدآمیز داشت وی آن را با ناظر و واقعه نویس و با فرماندهان قشون مورد مشورت قرارمی داد115. وی در مواقع غیرضروری و کم اهمیت به شاه رجوع نمی کرد هم بدان جهت که خود اختیار انجام آن ها را از شاه گرفته بود و هم این که شاه را از آسایش محروم نسازد. اما در مواردی که اهمیت امر حضور وی را برای طرح مسائل لازم می دانست مستقیما به نزد شاه می رفت116. با توجه به قدرت فراوان شیخعلی خان طبیعی بود که دشمنان متعددی داشته باشد که بکوشند تا او را از مسند وزارت به زیر کشند. خود پادشاه نیز ممکن بود به واسطه قدرت زیاد او از وی بیمناک شود. قدرت و اعمال وزیراعظم به طرق مختلف به اطلاع شاه می رسید. وزیراعظم و موقعیتش همچنین ممکن بود از طرف خواجه سرایان و زنان حرم مورد تهدید قراربگیرد117. این گروه به علل گوناگون ممکن بود با وزیر مخالف باشند. اما در مورد شیخعلی خان مورد اخیر اصلا مصداق نداشت که در ادامه بدان پرداخته خواهدشد. یک طریق دیگر به غیر از نصب جاسوسان و کارگزاران ظاهرا زیردست, وزیراعظم برای کنترل اعمال او, ایجاد نوعی رقابت و چشم و هم چشمی در بین دیوانیان بود. شیخعلی خان به واسطه زیرکی که داشت از وسایل مختلف برای حفظ و تداوم قدرت خود بهره گرفت. او مراقب بود که کسی شاه را بر ضد او تحریک نکند. چه با توجه به قدرت بسیاری که وزیراعظم در همه امور داشت اغلب اتفاقات نامطلوبی را که در اطراف و اکناف رخ می داد می شد با توسل به تهمت و افترا آن را به حساب عدم لیاقت و بی کفایتی وزیراعظم گذاشت. هم چنین بسیاری از بزرگان و اعیان که به دست یا دستور وی مجازات شده بودند به هیچ قیمت حاضر نمی شدند کم ترین فرصتی را برای گرفتن انتقام ازدست بدهند118. شیخعلی خان از نزدیک شدن هرچیز و هرکس به شاه که ممکن بود به نحوی موجب کدورت خاطر او را فراهمآورد جلوگیری می کرد. پیک هایی که حامل اخبار ناخوشی بودند هرگز اذن دخول به داخل قصر را نمی یافتند119. چراکه این گونه اخبار ممکن بود شاه را نسبت به مدیریت او دچار تردید نماید. وی هم چنین می کوشید به افرادی که دشمن او بودند اجازهء ارتقا به مقام بالاتر داده نشود تا مبادا به این وسیله به شاه دسترسی داشته باشد و بتواند از وزیر بدگویی کند120. شیخعلی خان هم چنین کوشید تا تمام بستگان و دوستان خود را منصب و مقامی دهد و به این وسیله اداره بسیاری جای ها و کارها را توسط معتمدین خود انجام دهد121. بدیهی است این خود یکی دیگر از راه های تلاش برای حفظ و تداوم حیات سیاسی بود. با مطالعهء تذکره صفویه کرمان کرارا نفوذ ایل زنگنه و خانوادهء شیخعلی خان را در کلیه مهمات حیاتی ایالات کرمان شاهدیم که این البته می تواند نمونه ای برای تعمیم به سایر ولایات نیز باشد122. شاید یکی دیگر از راه های افزایش و تداوم قدرت شیخعلی خان دستورالعمل های منجمین به شاه سلیمان بود. همان طوری که شیخعلی خان نسبت به پیشگویی های منجمین بی اعتنا بود, در عوض شاه بدان سخت پای بند بود پس, گه گاه منجمین مصلحت را در آن می دیدند که شاه برای مدتی طولانی از دخالت در امور و ظاهرشدن در انظار عمومی خودداری کند. چنان که در یک مورد به دنبال حادثه ای منجمین به شاه گفتند: ناسازگاری کواکب به این زودی ها برطرف نخواهدشد پس باید به شاه توصیه کرد که چند ماهی کاملا از کار کناره بگیرد1 در این فاصله او نباید در ملاعام ظاهرشود و نباید مهمانی بدهد و اصولا به هیچ کار مخصوص جالب توجهی نباید دست بزند.123 بدیهی است در ایام غیبت شاه از امور, شیخعلی خان تنها کسی بود که می توانست امور را با قدرت مطلق اداره نماید. یکی از علل عمده تداوم حیات سیاسی شیخعلی خان زنگنه حمایت مادر شاه از او بود. شاردن می نویسد: مادر شاه همواره با غالب وزیران و صاحب منصبان حکومت, به نسبت زیرکی و اعتبار خود روابط پنهانی و کمابیش مهمی دارد.124 این حمایت مادر شاه از شیخعلی خان را می توان از روایتی که نماینده کمپانی انگلیسی در ایران نقل کرده است فهمید125. با نگاهی به جریان وزارت ساروتقی و سرانجام او, به سهولت می توان نوعی رقابت را بین دستگاه وزارت و حرم از یک طرف و سپاهیان قورچی از طرف دیگر مشاهده کرد. ظاهرا رقابت شدید بین سپاهیان قورچی و دستگاه وزارت و نیز, حرم شاه که به تدریج در اختیار مطلق زنان گرجی و چرکسی قرار گرفته بود سرانجام دستگاه وزارت و حرم را در مقابل دشمن واحد که همان قورچی ها باشند به هم نزدیک کرد. تقابل شدید این دو جناح را در دورهء وزارت ساروتقی شاهدیم126. تا این که این پیوند در ایام وزارت شیخعلی خان بین حرم و وزیراعظم حالت تثبیت شده به خود گرفت. بنابراین اقتدار و قدرت شیخعلی خان هم چنان تا آخرین روزهای حیاتش در اوج قرارداشت و هیچ توطئه و دشمنی نتوانست قدرت او را تهدید نماید.

پایان کار شیخعلی خان

شیخعلی خان در طول بیست سال وزارت خود کارهای بزرگی انجام داد و کشور را از لحاظ اداری, اقتصادی, نظامی و سیاست خارجی127, حیاتی نو بخشید و سرانجام پس از حدود بیست سال وزارت در سال 1100ق رحلت نمود. البته در مورد تاریخ دقیق فوت وی اقوال مختلفی است. خاتونآبادی دو تاریخ ارائه داده است. در یک جا تاریخ فوت وی را 1099ق128 و در جای دیگر 110ق آورده است129. مرعشی صفوی نیز سال 1092ق130 و نویسنده تذکره صفویه کرمان سال 1100ق را زمان فوت شیخعلی خان می نویسد131. و میرزاحسن فسایی سال 1099ق را ذکر می کند132. نویسندهء تاریخ منتظم ناصری سال 110ق1689/م را به عنوان سال مزبور معرفی می کند133. به نظر می رسد در میان اقوال مزبور تنها قول نویسنده تذکره صفویه کرمان صحیح تر باشد چراکه نویسنده آن حوادث را دقیقا مطابق آن چه که خود دیده و شنیده است در ذیل حوادث هر سال به طور جداگانه نوشته است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 آبان1384 توسط عبدالهي
سلام دوستان عزیزم با اميد به يزدان پاك و خداي بخردان و نابخردان به دنبال راهي خواهيم رفت كه گذشتگان به تكاپوي آن در تاريخ وطن پيموده اند و براي گستره و بلندايش شعرها سروده اند .
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 آبان1384 توسط عبدالهي
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ